Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید موضوع: گزارش گمان‌شکن اردو
اديب فروتن
ساعت ۸:۳۰ بود که بچه‌ها جلوی در مدرسه جمع شده بودند. همه چیز آماده‌ی رفتن بود که ناگهان اتوبوس اردو سر رسید. اضطراب سراپای بچه‌ها را فرا گرفته بود. بابای مدرسه بچه‌ها را دلداری می‌داد؛ بله اردو شروع شده بود. هر کس چیزی با خود آورده بود؛ توپ فوتبال، توپ والیبال، توپ بسکتبال و گاز‌پیکنیکی. تو راه که ما خوش بودیم سوار لاکپشت بودیم. این شعری بود که بچه‌ها با هم زمزمه می‌کردند ولی من هیچ‌وقت از این شعر خوشم نمی‌آمد و شعر همیشگی خودم «شب‌ها اکثراً به میخونه میرم من» را می‌خواندم. دو دقیقه قبل از رسیدن به محل اردو سرعت اتوبوس به یکباره حدود ۱۰ کیلومتر بر ساعت زیاد شد و دوباره به حالت عادی برگشت. قبل از توقف در محل اردو راننده ترمز سیخی زد که منجر به مجروح‌شدن یکی از بچه‌ها به نام جواد که اصلیتی کرجی دارد گردید. این حادثه باعث خنده‌ی بچه‌ها و کاهش استرس در بین آن‌ها گردید. بعد از پیاده‌شدن از اتوبوس بچه‌ها به ترتیب قد در صف ایستادند؛ به غیر از جواد که از همه کوتاه‌تر بود و اصلیتی کرجی داشت. مراسم صبحگاه رأس ساعت ۱۰ اجرا شد. سپس قرار بر این شد که بچه‌ها را به چند گروه مختلف تقسیم کنند. استرس عجیبی در بین بچه‌هایی که نمی‌دانستد قرار است در کدامین گروه قرار بگیرند به‌وجود آمده بود. بنابراین برای کاهش اضطراب همه‌ی بچه‌ها به جز جواد -که اصالتاً اینا مال کرج هستند- را به یک گروه تقسیم کردند و به خاطر همین موضوع بود که همه‌ی مسابقات آن روز لغو شد. بچه‌ها بقیه‌ی روز را به خوردن و استراحت و حل مسائل ساده‌ی ریاضی پرداختند. اردوی آن روز هم به خوبی و خوشی به پایان رسید. پس از آن همه‌ی بچه‌ها سوار اتوبوس شدند. در ابتدا راننده حاضر به سوارکردن جواد (کرج می‌شینن) نبود اما با اصرار مدیر و خود او توانست به بچه‌ها بپیوندد. در راه ماشین ما خراب شد و کمی توقف برای تعمیر آن باعث شد که به تاریکی بربخوریم. در آن تاریکی هنگام عبور از یک منطقه‌ی کوهستانی و پرخطر در حالی که استرس بچه‌ها به اوج خود رسیده بود، مشعلی از دور دیده شد. هر کس در مورد این نور که هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد نظری می‌داد. یکی از بچه‌ها می‌گفت: غلط نکنم ریز‌علی خواجوی است که برای نجات جان ما مشعل را تکان می‌دهد. همین باعث شد که راننده سرعت خود را کم کرده و در کنار مرد مشعل‌به‌دست ایستاد. همه از اتوبوس پیاده شدند به جز جواد که بر اثر ترمز سیخ راننده زخمی شده بود. بله حدس ما درست بود. ریزعلی خواجوی با صدایی آشفته خبر از ریزش کوه می‌داد. در همین لحظه صدای مهیبی از پائین دره به گوش رسید. همه به پائین دره نگاه کردند و متوجه صحنه‌ی برخورد یک قطار با سنگ‌های ناشی از ریزش کوه شدند. بله ریزعلی مرتکب اشتباه شده بود و محل ریزش سنگ‌ها را اشتباه تشخیص داده بود. او به خاطر این اشتباه از ما معذرت‌خواهی کرد و ما نیز به رویش نیاوردیم. پس از خداحافظی از ریزعلی خواجوی به راه خود ادامه دادیم و همه خوشحال و خرسند به سلامت به مقصد رسیدیم. فردای آن روز گزارش‌های اردو در کلاس خوانده شد و گزارش من با نمره‌ی بالایی بهترین گزارش کلاس شناخته شد. جواد نیز به دلیل رفتارهای متناقض، تشویش اذهان عمومی، اختلال در کارهای گروهی، اصلیت کرجی و نژاد‌پرستی از ادامه‌ی تحصیل محروم و بازداشت شد.
نظرات (۲۲)