pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
previously on lost recurring roles
محدثه
این متن برای کسانی‌که تا پایان اپیزود ۱۲ سیزن ۵ لاست را ندیده‌اند ممکن است حاوی اسپویلر باشد!


تا جایی که من دیده‌ام، طرفداران و منتقدان لاست دست کم سر یک نکته توافق دارند: انتحاب بازیگران در لاست تقریبن بی‌نقص است. همه‌ی شخصیت‌ها همانی هستند که باید باشند، و باتوجه به پرونده‌های نه‌چندان پرحجم و درخشان اغلب بازیگران این موضوع باز هم نتیجه‌ی هوشمندی تیم سازنده است؛ نه تنها آدم‌ها تا حد امکان شبیه نقش انتخاب شده‌اند، که در بسیاری از موارد نقش و حتی فیلمنامه متناسب با بازیگران تغییر کرده. شاید تغییر سن و طبقه‌ی اجتماعی "سایر" بعد از تست بازیگری درخشان Josh Holloway یا مثلن اضافه شدن نقش سان بعد از اینکه بازیگر فعلی این نقش برای بازی در نقش کیت رد شده خیلی عجیب و دور از ذهن نباشد، ولی باورکردنی نیست مایکل امرسن در ابتدا برای بازی در 3 اپیزود در نقش هنری گیل قرارداد بسته بوده و بازی‌اش در این سه قسمت به‌قدری تیم سازنده را تحت تأثیر قرار می‌دهد که سیزن 3 را با اضافه کردن نقش بن بازنویسی می‌کنند و لاست را برای خیلی‌هامان به دو قسمت تقسیم می‌کنند: قبل و بعد از بنجامین لاینس.

گذشته از همه‌ی انتخاب‌های هوشمندانه‌ی سازنده‌ها برای بازیگران اصلی، انتخاب بازیگران نقش‌های فرعی نیز در لاست به‌شدت دقیق و حساب‌شده است. این نقش‌ها را برخلاف نقش‌های اصلی قرار نیست برای مدت طولانی ببینیم و به همین نسبت هم فرصت چندانی برای شناختن و دوست داشتن یا نداشتن‌شان نداریم. اینجاست که انتخاب بازیگر حتی بیشتر از نقش‌های اصلی خودش را نشان می‌دهد، جایی که باید در کم‌ترین زمان بیش‌ترین تأثیر ایجاد شود. سازنده‌های لاست علاوه بر اینکه در انجام این کار موفق بوده‌اند، در خیلی جاها از انتخاب‌های دقیق‌شان برای جلو بردن یکی از مهم‌ترین اهداف لاست، یعنی ایجاد سؤال و هیجان و تعلیق، استفاده‌ی جالبی کرده‌اند. در ادامه‌ی این نوشته چند مورد را مرور می‌کنیم.

ویدمور

چند ثانیه‌ی ابتدای حضور ویدمور در لاست، ثانیه‌های تعیین‌کننده‌ای‌ست. چهره‌ی سرد و مغرور، نگاه‌های خالی، صدای تأثیرگذار و لحن تحقیرکننده‌ی ویدمور در برخوردش با دزموند که در آن لحظات یکی از عزیزترین‌های لاست است، برای همیشه تکلیف بیننده را روشن می‌کند: این موجود نفرت‌انگیز است. در جایی از سیزن 4 که می‌فهمیم این تیم خل‌وچل‌های نسبتن دوست‌داشتنی آدم‌های ویدمور هستند تعلیق شروع می‌شود. می‌دانیم که ویدمور موجود پلیدی است و نمی‌توانیم بپذیریم که این‌ها آدم‌های بدی هستند و ذهنمان شروع می‌کند به سؤال کردن و تئوری بافتن. این موضوع در سیزن 5 به طرز کشنده‌تری تکرار می‌شود: ویدمور ادعا می‌کند که بن او را با حیله از جزیره بیرون کرده و ادعا می‌کند که می‌خواهد به لاک کمک کند و همه چیز هم به نفع این ماجراست، در پایان اپیزود هم که انگار بن مهر تأیید می‌زند به همه‌ی ادعاهای او، و ما باز نمی‌توانیم بپذیریم که ویدمور صداقت دارد، و نمی‌دانیم چرا. ظاهرن همه چیز زیر سر چشم‌های بی‌روح انسان متفرعنی‌ست که اجازه نداد دزموند از شراب گرانقیمت‌اش بنوشد.

پنی

موجود دیوانه‌ای‌ را که دزموند را در لس‌آنجلس و جلوی در ورزشگاه غافلگیر کرد، و سروکله‌ی نامه‌اش لای کتابی که قرار بود قبل از مرگ دزموند خوانده شود پیدا شد، به سختی می‌شود با شکل و شمایل دیگری تصور کرد. فقط از این آدم است که بر می‌آید سه سال زمین و زمان را به دنبال آدمی که ترکش کرده زیر و رو کند چون دوستش دارد. نیمی از سیزن 3 و کل سیزن 4 را در انتظار آمدن پنی بودیم، لابد به‌خاطر صدایی که می‌خواند: All we really need to survive is one person who truly loves us, and you have her

لپیدس

عکس همان سؤالی که درمورد ویدمور برای آدم پیش می‌آمد: مگر می‌شود این موجود دائم‌الخمر لات و پات دوست‌داشتنی جزو bad guys باشد؟ چه خوب بود که سریع معلوم شد لپیدس را واقعن باید دوست داشت. چه دلپذیر بود تقریبن هر صحنه‌ای که لپیدس در سیزن 4 بازی می‌کرد. چه ناراحت شدیم وقتی جک به او گفت امیدوارم دیگه هیچوقت همدیگر را نبینیم، و چه کیفی داشت وقتی مهماندار اعلام کرد خلبان پرواز 316 اجیرا ایرویز کاپیتان فرنک لپیدس است. لاست همیشه پر از غافلگیری‌های لذت‌بخش بوده...

گالت

وقتی کاپیتان خشن و جدی و خوش‌قلب کشتی کاهانا داشت درمورد اینکه چرا بن لاینس آدم خطرناکی‌ست توضیح می‌داد، هرچقدر هم که بن را دوست داشتی و مطمئن بودی که راست می‌گوید و این‌ها آدم‌های خطرناکی هستند،‌ باز هم نمی‌توانستی قبول کنی که صاحب این چهره‌ی پرقدرت و مطمئن دارد دروغ می‌گوید. این آدم حتی کاری کرده بود که لهجه‌ی مزخرف استرالیایی‌ هم به‌نظر شیرین می‌آمد... و انگار باید کشته می‌شد که سرانجام باور کنیم آدم‌های داخل این کشتی هیچ ربط و نسبتی با هم ندارند و به این سادگی‌ نمی‌شود خوب و بدشان را مشخص کرد.

ریچارد

فقط نگاه‌های گرم و اطمینان‌بخش ریچارد بود که می‌توانست در کمتر از یک دقیقه بن کوچک وحشتزده‌ی پریشان را به هوادار وادار others تبدیل کند. موجود مرموزی که پیر نشدنش درطول این‌همه سال، درکنار تأثیر انکارنشدنی‌اش در رهبری others و به تبع آن مسؤولیت‌اش در تمام جنایت‌ها و ابهام‌های آن‌ها می‌تواند بالقوه به یک شخصیت هولناک تبدیلش کند، به طرز عجیبی همیشه تأثیری دقیقن برعکس دارد. وقتی می‌خواهد جولیت را متقاعد کند که به گروه تحقیقاتی‌شان بپیوندد، ما بیش‌تر از جولیت عجله داریم که ببینیم قرار است او را کجا ببرد. وقتی با جان لاک درمورد کشتن پدرش گپ می زند،‌آدم حس می‌کند کاری طبیعی‌تر از اینکه آدم پدرش را بکشد در جهان وجود ندارد. وقتی کیت و سعید را وسط جنگل دستگیر می‌کند، آدم خیالش راحت است که لابد به دلیل خاصی دارد این کار را می کند. وقتی با بن سرد برخورد می‌کند، ‌می‌فهمیم که لابد بن گند غیر قابل جبرانی زده. وقتی از وسط تاریکی بیرون می‌آید تا زخم پای لاک را مداوا کند، نفس راحتی می‌کشیم و می‌فهمیم که دیگر همه چیز روبه‌راه است. وقتی به جان می‌گوید که باید بمیرد، آدم باور می‌کند که چرا جان به همین راحتی می‌پذیرد که لابد باید بمیرد. و قتی درسکوت کامل از دور به بحث بن و ویدمور بر سر الکس گوش می‌کند، آدم مطمئن است که همه چیز تحت کنترل قرار دارد و ویدمور غلط خاصی نمی‌تواند بکند... برای نقش ریچارد هم اتفاقی شبیه به نقش بن افتاده. هنگام ساخته شدن سیزن 4، بازیگرش داشته در سریال دیگری بازی می‌کرده و شبکه‌ی تهیه کننده‌ی آن سریال اجازه بازی همزمان به او نمی‌داده، و سیزن 4 بدون ریچارد تغییر می‌کند. بعد سریال آن شبکه شکست می‌خورد و از نیمه‌ی تولید متوقف می‌شود، و سیزن 5 مجددن با اضافه شدن شخصیت ریچارد بازنویسی می‌شود. این‌همه انعطاف نویسنده‌ها گاهی واقعن آدم را می‌ترساند از آخر و عاقبت لاست...

هوریس

در حال حاضر هوریس گودسپید یکی از تعلیق آفرین‌های سیزن 5 است. گروهی که رئیس‌شان این آدم مهربان و منطقی و باشعور است، چطور ممکن است آن‌قدر خطرناک بوده باشند که جز با قتل عامی وحشیانه نشود از شرشان خلاص شد... هوریس هم از آن شخصیت‌هایی‌ست که انگار باید منتظر ماند و دید چطور قرار است تبرئه شود؛ سخت می‌شود تصور کرد که هوریس روزی آدم بدی شود.
نظرات (۵)