pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
پلک سنگین ما و ادبیات- یک
معین فرّخی
گیرم که ربط چندانی به این ستون و موضوعش نداشته باشد. اما بحثی را که در این شماره شروع خواهم کرد و اگر ظرفیتش را داشت تا چند شماره ادامه خواهم داد، چیزی است که خیلی وقت است درگیرش هستم. چه حالا که برای «اخراجی‏های دو» صف‏های طویل تشکیل می‏شود و سالن برای «وقتی همه خوابیم» به زحمت تا نیمه پُر می‏شود، چه هر وقت دیگر که دیدم کتاب‏های شاه‏کاری در چاپ اول مانده‏اند و کتاب‏های معلوم‏الحال دیگری به چاپ دورقمی رسیده‏اند. این در حالی است که وقتی به کتاب‏خانه‏ی بابا و هم‏نسلانش که نگاه می‏کنم می‏بینم پر است از کتاب‏های ارزشمند. و خب؛ سؤال این است: چه اتفاقی افتاده؟ چرا دیگر هنر –و در این بحث ادبیات داستانی- برای مردم ارزش گذشته را ندارد؟ چرا دیگر در زندگی هم‏سن‏وسالان من کتاب جا ندارد و اگر هم دارد، آثاری خوانده می‏شوند که با موجی سروصدا راه می‏اندازند و بعد ناپدید می‏شوند؟ و چرا معمولاً کتاب‏هایی در این موج قرار می‏گیرند، کتاب‏های باارزشی نیستند؟
زمانی که مردم بیش‏تر کتاب می‏خواندند (منظورم مثلاً دهه‏ی چهل است) فضاهای ادبی داغ‏تر بود. نویسنده‏های بزرگی هم‏زمان می‏نوشتند و آثار هم‏دیگر را نقد می‏کردند. گلستان، بهرام صادقی، ساعدی، گلشیری و چوبک تقریباً هم‏نسل بودند. و مسلماً بحث و تبادل نظر باعث پیش‏رفت و در عین حال بیش‏تر مطرح شدن آثار ادبی می‏شد. این یک بحث است. یک بحث هم این است که آن وقت‏ها که مردمِ بیش‏تری هدایت و ساعدی و کافکا و سارتر و کامو و... می‏خواندند؛ از خواندن این‏ها دنبال چه چیزی بودند؟ از داستان خواندن چه انتظاری داشتند؟ صِرفِ خواندن داستانِ خوب برایشان کافی بود؟ آن چیزی که من از پرسیدن از نظرهای آن نسل برداشت کرده‏ام این است که بیش از آن‏که دنبال ارزش ادبی داستان یا لذت بردن از آن باشند، دنبال برداشت‏های ایدئولوژیک از آن بوده‏اند. مثلاً در دهه‏ی چهل نویسندگان زیادی بوده‏اند که عضور حزب توده بودند، برای حزب می‏نوشتند و احتمالاً به همین دلیل هم بیش‏تر مطرح می‏شدند. و همین مطرح شدنِ بیش‏تر باعث داغ‏تر شدن بحث‏ها و تکاملِ نویسنده می‏شد. ولی حالا چطور؟ ادبیات ایدئولوژیک برای ما چندان معنی ندارد. در واقع می‏توان گفت بعد از انقلاب و جنگ مردم ایدئولوژی‏زده شدند. حالا کارکردِ ادبیات هم برای مخاطبانش تغییر کرده. وجهِ اجتماعی آثار کم‏رنگ‏تر شده و البته کم‏تر به چشم مخاطب می‏آید. این می‏تواند یک اتفاق مثبت باشد. از این نظر که به ماهیت ادبیِ آثار توجه بیش‏تری می‏شود. ولی متأسفانه انگار بدنه‏ی اصلی یا فرعی یا هر چیز دیگر ادبیات ما قدرت و دغدغه‏ی کافی برای جذب مخاطب ندارد. در واقع فکر می‏کنم مخاطبی که دیگر دنبال مسائل ایدئولوژیک نیست، هنوز چیز جذابی برای جای‏گزینی در آثار داستانی پیدا نکرده‏است.
البته قبول دارم که در این سال‏ها آثار زیادی چاپ شده‏اند که قابل تأمل بوده‏اند و در جذب مخاطب هم موفق. ذکر این نکته لازم است که منظورم استثناها نیستند. چون جریانی که باعثِ ورود کتاب به زندگی آدم‏ها می‏شود، باید جریان قدرتمندی باشد. اگر نه؛ به‏ترین آثار هم در نهایت می‏توانند همان مخاطبان همیشگی را جذب کنند.
نظرات (۲)