Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی ... سایه‌بازی: پنج‍ ـ ـ ـ
طوفان موسوی
قسمت اول قسمت دوم - قسمت سوم قسمت چهارم

این قسمت:
اکلیل‌

خواب دیدن پدیده‌ای است که برای همه ما اتفاق افتاده. ماجراهایی که در عالم خواب می‌بینیم، اغلب از بی‌منطقی رنج می‌برند: غذا خوردن با دوستی که سالهاست مرده، ظاهرشدن در یک بیمارستان بعد از سفری به فضا و ... . راوی یک شب خوابی دید که خالی از لطف ندید، آن را اینجا بنویسد، تا در فهم ماجراهای این قسمت به خواننده یاری رسانده باشد.

کودکی در حدود 4 یا 5 ساله که سر-و-وضع مرتبی هم نداشت، وسط یک دشت پر از گل، با فاصله‌ای بسیار زیاد از یک رودخانه ایستاده بود. دمپایی‌های بزرگی داشت، دو برابر پاهایش. بعد شروع کرد به دویدن. وقتی می‌دوید، به خاطر دمپایی‌ها، هر آن امکان داشت زمین بخورد. چهار پنج قدم بیشتر نرفته بود که روی زمین افتاد و پیشانی‌اش با سنگ نوک تیزی برخورد کرد. لحظهٔ برخورد با سنگ صدای گوش‌خراشی، شبیه به افتادن تخته سنگی بزرگ در آب، شنیده شد. بی‌حرکت روی زمین افتاده بود که دست‌هایش تکان خورد. بدون اینکه نشانه‌ای از دردْ در چهره‌اش باشد، بلند شد. فاصله‌ای میان او و رودخانه نبود. دمپایی‌هایش را درآورد. آب جریان تندی داشت و پر بود از دانه‌های براقی که می‌درخشیدند. دانه‌های ریزی که از رودخانه لبریز شده بود روی چمنْ و با جریان آب روی گل‌های اطراف پاشیده می‌شد. دسته‌ای از آنها به طرف پسر رفت. معلق در هوا، پشت او جمع شدند. وسط رودخانه، گودال کوچک سیاهی پدید آمد؛ می‌چرخید و اندازه‌اش را حفظ می‌کرد. وقتی پسر در گودال پرت شد، انگار من چشم‌هایش شده بودم؛ همه جا را سیاهی پر کرد.
در چنین مواقعی معمولا خواب تمام است و باید از خواب پرید. ولی من نپریدم.

خانواده‌ای در میان صاحب‌کارها صاحب فرزندی بودند، که مثل همه بچه‌های کوچک، از تاریکی می‌ترسید. در واقع ترس او کمی با بچه‌های دیگر فرق داشت. اگر بچه‌های دیگر را تنهایی و تاریکی می‌ترساند و نمی‌گذاشت راحت در اتاق‌شان بخوابند، خوابیدن او به دو عامل بستگی داشت: نوری که از زیرِ در می‌دید و صداهای پشتِ در. تا وقتی این‌ها وجود داشتند در رختخواب آرام بود. چراغ‌ها که خاموش می‌شد و دیگر صدایی از کسی درنمی‌آمد، وحشت از چشم‌هایش به کل اتاق سرایت می‌کرد. در چنین مواقعی چاره‌ای نداشت، جز اینکه نزدیک پنجره برود و به خانه‌هایی که هنوز روشن بودند، زل بزند. بیداری را در خانه‌های دیگر می‌دید و ترس را فراموش می‌کرد. اما این وضعیت خیلی طول نمی‌کشید؛ چون نمی‌توانست تا صبح بیدار بماند و پنجره‌های دیگران را نگاه کند. از چراغ‌خواب سقفی‌ای که نورش را در اتاق‌ها پخش می‌کرد، می‌ترسید؛ چون زمانی روشن می‌شد که دیگر هیچکس در خانه بیدار نبود. پدر و مادر که از ترس او باخبر بودند، به همدیگر قول دادند، راه‌حلی پیدا کنند؛ تا فرزندشان چنین ترس کودکانه‌ای را فراموش کند.
مدتی بود، شب‌ها، ساعت‌هایی طولانی، صدای پدر و مادر از بیرون اتاق می‌آمد و نور ضعیفی هم زیر در دیده می‌شد. این‌ها برای دختربچه کافی بود تا راحت بخوابد. دختر دیگر فهمیده بود، که پدر و مادرش بخاطر او شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌مانند. دلش می‌سوخت و خودش را سرزنش می‌کرد. لقب بهترین پدر و مادر دنیا را، در آن شب‌ها بود که به پدر و مادر خودش ‌داد. یک شب، میانِ صداهای بیرون اتاق، جمله‌ای از پدر توجه‌اش را جلب کرد. پدر دائم آن جمله را تکرار می‌کرد و مادر ساکت شده بود. دختربچه با کنجکاوی درِ اتاق را باز کرد و از لای در نگاه کرد. یکی از چراغ‌های اطاق پذیرائی روشن بود و صدای پدر می‌آمد. از اتاق بیرون آمد. هر چه جلوتر می‌رفت صدا بلندتر می‌شد، اما پدر و مادرش را نمی‌دید. چشم‌اش به ضبط صوت روشن افتاد. تصویری که چراغ‌خوابِ سقفی برایش تداعی می‌کرد، جلوی چشمانش ظاهر شد؛ همه در خانه خواب بودند. همزمان چشم‌ها و شلوارش خیس شد. از نور و صدا فاصله گرفت. و تا اتاق‌اش، بدون حتی یک جیغ ضعیف -که از دختربچه‌ای در وضعیت او انتظار می‌رود- اشک ریخت. وارد اتاق شد و چشم‌هایش را که انگار تازه به کار افتاده باشند، دور اتاق می‌چرخاند. طرف پنجره چرخید و به چراغ‌های بیرون زل زد. از آن شب به بعد پدر و مادرش فکر می‌کردند او دیگر بزرگ شده و از تاریکی نمی‌ترسد؛ چون به درخواست خودش شب‌ها باید سکوت را رعایت می‌کردند و همه روشنایی‌ها را خاموش.

پسربچه، پایین می‌رفت و دانه‌های براق، از گودالِ وسط رودخانه، روی سرش می‌ریخت؛ تا جایی رسید که گودال، مثل نقطه‌ای در تاریکی، محو شد. مکانی را دیدم که آدم‌هایش سر تا پا سیاه بودند؛ مثل سایه. آنجا شبیه روستایی بود، که می‌شود شهر را، در دوردست‌اش، روی تپه‌ای دید. ناگهان چیزی دیدم، که تکان‌خوردن‌ام را در خواب احساس کردم. یک نفر با ماسک سفید و شکمی بادکرده، با دست و پایی لاغر، که لباسی زردرنگ آنها را پوشانده بود، مانند کسی که دارد فرار می‌کند، تنه محکمی به پسر زد و دور شد. همین جاها بود که فهمیدم، زمان خواب دارد تمام می‌شود؛ چون تصویرها کم‌رنگ و پررنگ می‌شدند و قسمتی از اتاق‌ام را داشتم در خواب می‌دیدم. آخرین تصویری که زیاد هم واضح نبود، بلندشدن پسربچه و دیدن دختری بود که روی قسمت‌هایی از موها و صورت‌اش، لکه‌هایی براق یا همچین چیزی، نشسته بود.

خواب‌ام بالاخره تمام شد؛ اما به دو چیز خیلی فکر می‌کنم. اولی خانه‌ایست، که دختربچهٔ پایانِ خواب را در آن دیدم. بدون اغراق، از آشناترین مکان‌هایی بود که در خواب‌ها به سراغ‌ام می‌آیند. و هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم به یاد بیاورم‌اش. دومی، لحظه پریدن پسربچه در گودال است که هنوز نمی‌دانم، خودش پرید یا پرت‌اش کردند!
نظرات (۰)