pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید موضوع: نامه‌ای به دوست خود بنویسید و از احوالاتش جویا شوید.
اديب فروتن
چه خبرا؟ اگر از احوالات من خواسته باشی بسیار احمق هستی. زیرا با کارهایی که من در زنگ تفریح بر سرت می‌آوردم خیلی باید نادان باشی که باز هم احوال من را بپرسی. الآن هم اگر معلم نگفته بود هرگز این نامه را برایت نمی‌نوشتم. تازه من این نامه را برای تو پست نخواهم کرد و این نامه فقط جنبه‌ی تشریفاتی دارد. دیگه چه خبرا؟ آیا در کشور‌های خارجی هم بچه‌ها مریض روحی هستند و در زنگ تفریح یکدیگر را مسخره می‌کنند؟ من شنیده‌ام که بچه‌های آنجا در زنگ تفریح فقط به استراحت و خوردن تغذیه و دیگر کارهای خسته‌کننده و احمقانه دست می‌زنند و هیچ مسخره‌کردنی در کار نیست. حتی من شنیده‌ام بابای مدرسه در آنجا از احترام خاصی برخوردار است. آیا در مدرسه‌ی شما هم بچه ها هنگام ایستادن در صف برای خرید تغذیه، حتی اگر صف خلوت باشد هم یکدیگر را هل می‌دهند؟ دیروز در صفی که جلوی دکه‌ی زشت بابای مدرسه تشکیل شده بود در حالی که ساندویج کالباس داشت تمام می‌شد، تشنج شدیدی به وجود آمد و احمد قطع نخاع شد. احمد را که یادت هست؟ همان که در ماجرای گم‌شدن مداد‌رنگی‌های من دست راستش را از دست داد. راستی در آنجا هم ناظم هر روز در سر صف صبحگاهی بچه‌ها را تهدید می‌کند؟ من مطمئن هستم که ناظم ما از کتک‌زدن بچه‌ها لذت فراوانی می‌برد و دارم مقاله‌ای می‌نویسم که از نظر علمی این موضوع را ثابت کنم ولی بچه‌های دیگر به من می‌گویند که تو هنوز برای مقاله‌نوشتن بچه هستی و من هم به آنها گفتم شما غلت نکنید خاک‌برسرها. چه‌کارا می‌کنی؟دیروز در مدرسه‌ی ما به یک مناسبت لعنتی دیگر جشن گرفته بودند. بچه ها مدت ۴۸ دقیقه در زیر آفتابی که بدون اغراق به صورت عمود بر گردنشان فرود می‌آمد نشستند. آسفالت مدرسه به مراتب از جشن‌های قبلی زبرتر شده بود. خاکی که به دلیل نظافت بی‌موقع بابای مدرسه در هوا پخش شده بود اجازه‌ی دیدن ناظم را به ما نمی‌داد. همچنین بلند‌گوی مدرسه خراب شده بود و صدای جیغ وحشتناکی از آن بیرون می‌آمد که من را به یاد خنده‌های پیرمرد خنزر‌پنزری در بوف کور می‌انداخت که مو به تن آدم سیخ می‌کرد. همین صداها باعث شد که چند تن از بچه‌ها در شنوایی مشکل پیدا کنند. به خصوص احمد که برای همیشه شنوایی خود را از دست داد. آیا درآنجا هم مدرسه‌ها بر روی خود اسم‌های زننده‌ای نظیر نمونه‌دولتی و نمونه‌مردمی می‌گذارند؟ امسال مدرسه‌ی ما می‌خواست از طرف اداره‌ی استان نمونه شناخته شود و فکر می‌کنم جشن را هم به خاطر همین بر پا کرده بودند. ولی به دلیل اتفاقاتی که برای احمد افتاده بود مدرسه‌ی ما نمونه نشد. ناظم هم به همین دلیل از کوره در رفت و صورت احمد را برگرداند. داشت یادم می‌رفت. آن توپی که به دلیل شاگرد اول شدن در کلاس به تو جایزه داده بودند را یادت هست؟ دیروز بالاخره فهمیدم که آن توپ را مدرسه به تو جایزه نداده بود بلکه پدرت برایت خریده بود و به مدرسه داده بود تا خوشحال شوی. ناراحت شدی نه؟ حیف که اینجا نیستی وگرنه با آب و تاب و جزئیات بیشتری برایت تعریف می‌کردم تا بیشتر ناراحت بشوی. بسیار خب کار من اینجا تمام است. امیدوارم فکر لعنتی خود را در کشور خارج به کار بیندازی ولی بعید است.
نظرات (۱۸)