Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه جهیزیه‌ی پر ماجرا
آرش آرین
به نام نامی‌اش

دو سالی می‌شد که صادق و خواهرم سحر به هم محرم شده بودند و تقریباً همه چیز برای ازدواجشون آماده بود به‌جز جهیزیه. بعد از مرگ پدر خدا‌بیامرزم من باید مسئولیت تهیه‌ی جهیزیه رو به عهده می گرفتم. منی که تا حالا یه‌بارم پام به کلانتری باز نشده بود چطور می‌تونستم از پس این جهیزیه بر بیام؟ سحر هم با سکوتش، با لبخندهای زورکیش و با نیش و کنایه‌هاش مدام عذابم می‌داد و نمی‌گذاشت از فکر این جهیزیه‌ی لعنتی بیرون بیام. از طرف دیگه این خانواده‌ی صادق بودند که اصرار داشتن زودتر عروسی برگزار بشه. دیگه کلافه شده بودم. نیاز مبرم به پول داشتم.
مدتی مجبور شدم صبح که هوا تاریکه از خونه بزنم بیرون و شب دیر‌موقع به خونه برگردم ولی هر کاری می‌کردم پولش برکت نداشت و مانند چرکه کف دست بود. حتی یک بار مغازه‌ای اجاره کردم که در آن کار کنم ولی بعد از مدتی زیر اجاره‌اش زاییدم. حالا چی شد و چه اتفاقی افتاد که زیرش زاییدم بماند. از اهل محل شنیدم که مسجد محل برای تهیه‌ی جهیزیه وام می‌ده.تنها امید ما هم به همین وام بود ولی معتمد محل یعنی حاج آقا عسگری باید موافقت می‌کرد. برای جلب رضایت آقای عسگری، با سحر رفتیم پیشش. معلوم بود که از ما خوشش نمی‌آد.تا رفتیم تو لیچار بار کردناش شروع شد، خلاصه تو مسجد جلوی همه زشتمون کِرد. منم هر چی از دهنم در اومد و در نیومد بهش گفتم و زدم زیر همه چیز. آخرین امیدمون هم نا امید شده بود.
اون شب تا صبح خوابم نبرد و تو این فکر بودم که با این گَندی که زدیم از فردا چجوری تو محل سرمونو بالا بگیریم؟ نمی‌دونم چی شد که یه دفعه یاد حرف پدر خدا‌بیامرزم افتادم که می‌گفت: «ما اون موقع‌ها می‌رفتیم آرایشگاه پول می‌دادیم مو‌ها‌مونو مرتب می‌کردیم، اونوقت الآن می‌رن پول می‌دن مو‌هاشونو به هم می‌ریزن».
تا این که یه‌روز تو خونه نشسته بودم و تو افکارم چرخ می‌زدم که زنگ خونه به صدا در اومد. پستچی بود. یه احضاریه‌ی دادگاه آورده بود. بالاخره این عسگری کار خودشو کرد. ازم شکایت کرده بود. حالا می‌تونستن منو بین ۳ تا ۶ سال به زندان بندازن. مسائل داشت بیخ پیدا می کرد، از طرفی مدتی بود که مدام خوابای آشفته می‌دیدم. مشکلات به صورت افقی و عمودی روی سرم می‌بارید. نمی‌دونم داشتم تقاص کدوم گناهمو پس می‌دادم؛ شاید یه گناه نکرده... کسی چه می‌دونست شاید حکمتی توش بوده، به ‌هرحال اون بالایی جای حق نشسته...
بالاخره عسگری با نفوذی که داشت تونست منو به ۷ سال زندان با اعمال شاقه و ۷۰ ضربه شلاق محکوم کنه. منو به ناحق انداختن زندان و عروسی سحر و صادق هم ۷ سال عقب افتاد. از حال و هوای زندان بگم... چند روز اول چنگی به دل نمی‌زد ولی به مرور زمان با آدمای زیادی آشنا شدم و چیزای به درد بخوری ازشون یاد گرفتم. بعد از مدتی در یک گروهک زیر‌زمینی در زندان فعالیت کردم، بد نبود ولی انسانهای زیادی سعی بر پیچیدن به بازی داشتند که من از این موضوع خیلی ناراحت بودم. پس از آن گروهک بیرون کشیدم.
تا این که یه روز یه زندانی جدید اومد تو سلول ما. اسمش قاسم درایور بود. همون طوری که اسمش روشه استاد ورزش‌های رزمی بود. بعد از مدتی باهاش خیلی صمیمی شدم و تصمیم گرفتیم که فرار کنیم. این موضوع رو با چنتا از گنده های زندان هم مطرح کردیم و اونا هم می‌خواستن که با ما فرار کنن. ما برای فرار باید فنون رزمی رو از قاسم درایور یاد می گرفتیم. بنابراین ما روزی ۶ ساعت مخفیانه تمرین می‌کردیم و بعد از ۳ سال آموزش حرکات رزمی و تعادلی آماده‌ی فرار بودیم. البته شایان ذکر است که در این مدت ۳ سال جمعی از آنها که قرار بود با ما فرار کنند آزاد شده‌بودند و فقط ۳ نفر باقی مانده بودیم. از ۷ سال حبس من هم فقط ۶ ماه مانده بود. پس بی‌خیال شدم و تصمیم گرفتم که این ۶ ماه رو هم مثه آدم سپری کنم. در ضمن این کار دوباره‌کاریِ محض به حساب می‌اومد. فکر فرار رو از سرم بیرون کردم و به بقیه هم گفتم که از خیرش بگذرند و آنها هم قبول کردند.
شش ماه بعد:
من از زندان آزاد شده‌بودم و در‌به‌در دنبال کار می‌گشتم تا جهیزیه‌ی سحر رو آماده کنم. زندان که بودم طرز درست کردن یک سری صنایع‌دستی را یاد گرفتم. مثل شلوار‌هایی موسوم به زندان‌بافت، مهره‌دوزی، ساخت تسبیح و کمربندهایی معروف به کمربندِ I love you و... در خانه اینها را درست می‌کردم و در بازار می‌فروختم؛ پول خوبی می‌دادند. ظمناً من مهارتهایی هم در حرکات رزمی داشتم که یک کلاس دفاع‌شخصی هم برگزار کردم و کم کم پول جهیزیه جور شد و عروسی هم برگزار شد و البته سال ها به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند.

پایان

ضمنا من در زندان که بودم چوب خط هم می زدم.
نظرات (۵)