pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
previously on lost three stories
محدثه
داستان اغلب اپیزودهای house از یک فضای جدید آغاز می‌شود. فردی که نمي‌شناسیم را در دقایقی از یکی از روزهای معمولی یا استثنایی زندگی‌اش می‌بینیم، و انتظار می‌کشیم تا دچار دچار حمله‌ی قلبی، شوک، تشنج یا موردی مشابه شود. بعد تیتراژ جذاب سریال پخش می‌شود، در پس‌زمینه‌ی موسیقی آن ریتمی مشابه تپش قلب می‌شنویم که در آخرین تصویر تیتراژ با لنگیدن هاوس در طول راهروی بیمارستان هم‌گام می‌شود. صحنه‌ی ابتدایی هم قابل پیش‌بینی‌ست، رئیس بیمارستان یا یکی از افراد تیم دارند هاوس را متقاعد می‌کنند که پرونده را بپذیرد، یا این‌که هاوس با پرونده‌ای که پذیرفته وارد اتاق جلسات‌شان مي‌شود، و پروسه‌یdifferential diagnosis را آغاز می‌کند. در طول اپیزود افراد تیم لااقل یک بار به منزل بیمار می‌روند و موارد مشکوک را بررسی می‌کنند، حتمن چند بار با نظرات هاوس مخالفت می‌کنند، حتمن رئیس بیمارستان با بعضی از مراحل درمان مخالفت می‌کند، و تقریبن همیشه در نهایت نبوغ هاوس نکته‌ی مغفول مانده‌ای را کشف می‌کند و پروسه‌ی تشخیص را به پایان می‌رساند. روایت در اغلب اپیزودهای هاوس این‌چنین است. یک خط داستانی کند و کمرنگ هم در بک‌گراند همه‌ی اپیزودها وجود دارد که خیلی ظریف و نامحسوس اپیزودهای پرشمار و نسبتن مستقل سریال را به‌طریقی به هم پیوند می‌دهد.

هیجان حل معماهای به‌ظاهر لاینحل و پروسه‌ی خلاقانه و جدیدی که هر بار برای آن‌ها پی گرفته می‌شود، شخصیت‌های جذاب‌ و غیرقابل‌پیش‌بینی، پرداختن دائمی به سؤالات همیشگی‌ و بی‌جواب درمورد زندگی، انسان، اختیار، اخلاق، تنهایی، مرگ، انتخاب هوشمندانه‌ی موسیقی برای پایان اپیزودها، بازیگران محشر با بازی‌هایی که بعضی‌وقت‌ها باورنکردنی به نظر می‌رسد، طنز بسیار قوی و چندلایه‌ی جاری در تک‌تک دیالوگ‌ها و موقعیت‌ها و عکس‌العمل‌ها ... همه‌ی این‌ها می‌توانند آغاز بحث‌های متعددی برای پاسخ دادن به این سؤال باشند که چرا هاوس این همه جذاب است، چرا به آن می‌گویند as addictive as vicodine. ولی برای عاشقان روایت، هاوس چند اپیزود متفاوت دارد که در آن روال همیشگی کنار گذاشته می‌شود و روایت‌هایی به‌یاد ماندنی خلق می‌شوند. یکی از این اپیزودها اپیزود 21 فصل اول است، three stories.

لیزا کادی رییس بیمارستان، با ترفندهای همیشگی هاوس را مجبور می‌کند که به‌جای یکی از اساتید سر کلاسش برود. در راه رفتن به کلاس، با دیدن پارتنر سابق که پرونده‌ی شوهر بیمارش را برای حل پیش هاوس آورده غافلگیر می‌شود. هاوس از پذیرفتن پرونده امتناع می‌کند، سر کلاس می‌رود و سه پرونده‌ی واقعی متعلق به گذشته را، با هویت‌هایی جدید و ساختگی، برای دانشجویان توضیح می‌دهد و از آن‌ها می‌خواهد موارد را بررسی کنند. هر سه بیمار به‌دلیل پادرد به بیمارستان مراجعه کرده‌اند، ولی یکی از آن‌ها واقعن درد نداشته و تظاهر می‌کرده. اولی یک کشاورز است، دومی یک بازیکن والیبال، و سومی دختر زیبایی که داشته گلف بازی می‌کرده. برای مدتی طولانی، روایت با ذهن بیننده بازی می‌کند، دانشجویانی که سر کلاس هستند بالای سر تک‌تک بیمارها دیده می‌شوند و تشخیص‌های‌شان را می‌گویند، همزمان فلاش‌بک‌هایی از گذشته می‌بینیم که تیم هاوس را در زمان واقعی موارد در مراحل مختلف پروسه‌های تشخیص نشان می‌دهد. هاوس هر جا می‌خواهد بیمارها را با افراد دیگری جایگزین می‌کند، مثلن در جایی که کشاورز باید شلوارش را در بیاورد جایش را با دختری جوان عوض می‌کند، یا در جایی که دانشجویان به درد دختر گلف‌باز مشکوک می‌شوند جایش را به مردی میانسال می‌دهد. دانشجویان مدام خطا می‌کنند و هاوس بارها تذکر می‌دهد که هر یک از اشتباهاتشان چگونه می‌توانسته به قیمت جان بیمارها تمام شود. دختر گلف‌باز که حالا مردی میانسال شده، بعد از چند روز دوباره مراجعه می‌کند. در نظر دانشجویان او فرد معتادی است که برای گرفتن مسکن دوباره آمده، و هاوس برای چک کردن این موضوع پیشنهاد می‌دهد یک تیوب پلاستیکی به مجاری ادرار او وارد کنند و استدلال می کند فردی که بتواند نیم ساعت یک لوله‌ی پلاستیکی را تحمل کند قطعن مریض است. از مثانه‌ی این بیمار بعد از مدتی مایعی بیرون آمده که هاوس رنگش را روی کاغذ برای دانشجویان طراحی می‌کند، ترکیبی از زرد و قرمز و قهوه‌ای. هاوس کم‌کم به‌وضوح عصبی و عصبی‌تر می‌شود از اینکه دانشجویان فقط به وجود خون در ادرار اکتفا کرده اند و قهوه‌ای را نادیده گرفته اند. یکی از افراد تیم خودش که مدتی‌ست وارد کلاس شده مرگ عضلانی را به‌عنوان دلیل پیشنهاد مي‌دهد. هاوس باز هم عصبانی می‌شود و توضیح می‌دهد در زمان واقعی این پرونده هم دکترها به‌مدت سه روز فقط به بیمار آنتی‌بیوتیک داده‌اند و مرگ عضلانی را تشخیص نداده‌اند، تا خود بیمار این پیشنهاد را داده، زمانی که دیگر خیلی دیر بوده و کار به جایی رسیده بوده که باید پایش را قطع می‌کرده‌اند. حالا دیگر همه‌ی‌ تیم هاوس به کلاس آمده اند، و متوجه می‌شوند که دختر گلف‌باز، مرد میانسال، خود هاوس است.

بقیه‌ی این قسمت به داستان گذشته می‌گذرد، به مقاومت هاوس برای قطع کردن پایش، به کمایی که خودخواسته به آن می‌رود تا مجبور نباشد درد را در مقطع کوتاه تحمل کند، به تصمیمی که پارتنرش، همانی که ابتدای اپیزود دیده‌ایم، در آن زمان وقتی او در کما بوده به جایش می‌گیرد، به دردی که به‌خاطر غرور و ترس از معلول شدن یک عمر مجبور می‌شود تحمل کند... این اپیزود یک شاهکار تمام‌عیار روایت است، mind screwing های بی‌شمارش محال است اجازه دهد در بار اول مشاهده کل پیچیدگی‌هایش درک شود، و نهایتن در مقطع مناسبی از سریال، پاسخ پرسش بیننده‌های کنجکاو را می‌دهد که چرا هاوس موقع راه‌رفتن می‌لنگد. بیننده‌ها، هاوس را بعد از دیدن three stories حتی بیشتر دوست خواهند داشت.
نظرات (۳)