|
|||
قلاب کمدی ... سایهبازی: چه هار! |
| حامد میرنظامی |
قسمت اول قسمت دوم - قسمت سوم
این قسمت:
منبع نور: طبیعی
ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادر از سر کار برگشت. از نور اتاق دخترش فهمید در خانه تنها نیست. تلویزیون را روشن کرد و جوری که دختر بشنود گفت: «فکر کنم بابات اینا امشب نیان. صاحبکار اگه تا الان نمیخوابه، میخواد تا صبح بیدار بمونه» بدون اینکه جوابی بشنود، روی راحتی نشست و دفتری را جلویاش باز کرد تا حساب و کتابهای کاریاش را بنویسد. لحظهای بعد، چراغ اتاق دختر خاموش شد. مادر مشغول نوشتن بود که صدای شکستن چیزی را شنید. صدای تلویزیون را کم کرد و با دقت گوش داد. به جز صدای کمشده تلویزیون چیزی نمیشنید. دختر را صدا زد، اما او جوابی نداد. دست از کار کشید و بلند شد، به طرف اتاق رفت. در باز بود اما تا مرز بستهشدن پیش شده بود. دستاش را آرام روی در گذاشت و فشار داد. چشماش به تخت افتاد. دستی با حجم سیاه از زیر پتو بیرون زده بود. پتو کنار رفت و همان لحظه مادر چراغ را روشن کرد.
مادر پرسید چرا جواب نمیداده و او از نشنیدن صدای مادر گفت. با بیحوصلگی، انگار که حرفاش را تکمیل میکند گفت، «قبل از صبح بیدارم میکنی؟». مادر تعجب کرد که الان چه موقع خوابیدن است. از بیحوصلهگی دختر پرسید و فهمید با صاحبکارش دعوا کرده.
تکههای لیوانی را که شکسته بود، روی هم، یک گوشه گذاشت و حواساش را به حرفهای دختر داد.
***
گزارش راوی:
در یکی از پارکهای قدیمی شهر دختری را دیدم. برخلاف مردمی که چون به نیمههای شب نزدیک میشدند از پارک بیرون میرفتند، او وارد پارک شد. دقایقی از قدمزدناش نگذشته بود که فهمیدم فقط در محدودهای خاص از پارک راه میرود. در مسیری که رفتوآمدش را تکرار میکرد، مردی میانسال روی یکی از نیمکتها نشسته بود. به بیخانمانها شبیه بود. پیرمرد با کیسهای که همراه داشت کنار درخت تنومندی نشسته بود و از کیسهاش چیزی شبیه نان و پنیر درمیآورد و میخورد. دختر بعد از رفت و برگشتهایی که به دورِ خود چرخیدن میمانست، بالاخره نزدیک نیمکت شد و نشست. موبایلاش را درآورد و شروع به حرف زدن کرد. مرد که کیسهاش را جمع کرده بود، دستدست میکرد تا بلند شود و روی نیمکت دیگری بنشیند. دختر موبایل را قطع کرد و رو به پیرمرد، جوری که انگار عجله دارد گفت: «لطف میکنید کنار این درخت از من عکس بندازید؟» مرد نمیدانست چه باید بگوید، دختر گفت: »فقط این دکمه رو بزنید. خیلی ممنون» موبایل را کنار کیسه پیرمرد گذاشت و بلند شد، روبهروی درخت ایستاد. پیرمرد همینطور که به موبایل نگاه میکرد، آن را برداشت و بلند شد. با فاصله کمی روبهروی دختر ایستاد. دختر گفت: «یه مقدار برید عقبتر»، پیرمرد که مثل کردها لباس پوشیده بود، فاصلهاش را بیشتر کرد و دکمه را فشار داد. دختر بلافاصله جلو رفت و موبایل را پس گرفت. «خیلی لطف کردید». پیرمرد هیچی نمیگفت، فقط نگاه میکرد. دختر از نیمکت که دور میشد نگاهاش به عکس بود. احساس ناراحتی میکرد؛ انگار عکسی که میخواسته درنیامده بود. کادر کمی به سمت چپ کج شده و گوشهای از نیمکت هم در عکس افتاده بود؛ اما ناراحتیاش به این ربطی نداشت. سایهٔ دختر روی تنه درخت افتاده بود و او از اینکه، قبل از عکس انداختن پیرمرد، حواساش به آن نبوده ناراحت بود. از پارک بیرون رفت و چند دقیقه بعد به خانه رسید.
در اتاقش شروع کرد با سایه بگو مگو کردن که، «کی به تو گفت بیای اونجوری وایسی بغل من...» سایه که از شدت ترس آرام حرف میزد، مدام به نور چراغی که کنار آنها توی پارک بود اشاره میکرد؛ اما دختر عقیده داشت: «با وجود اون نور باز تو نباید اونجوری میومدی پشت من». سایه به قانون طبیعت اشاره میکرد که همیشه نورْ چنین تاثیرهایی روی سایهها میگذارد و این از اختیار آنها خارج است. «تو غلط کردی با اون قانون طبیعتات. صاحبکار تو منام. من باید بهت بگم کِی کجا باشی...» حرفهای دختر آشکارا غیرمنتطقی بود، اما او فقط به خرابشدن عکساش فکر میکرد. بالاخره آنقدر داد زد تا همانجا روی زمین خواباش برد.
***
سایه دختر بغضکرده و نگران گفت: «مامان اگه دیگه منو نخواد چی کار کنم؟ تنها منبع درآمدمه. صاحبامه. مامان من بیکار بشم میمیرم. به خدا نمیخواستم برم روی درخت. تقصیر اون نور لعنتی بود.» بعد به پاهایش اشاره کرد، «از وقتی اومدم خونه، اینا رو پاهام بود. میترسم مامان» مادر با تعجب به پاهای دختر نگاه کرد. یاد مستندی که تلویزیون پخش میکرد افتاد. ترسید. «نه بابا ترس نداره. اون پوستهایی که یارو درآورده بود رو نتونستن بکنن. این مثل اون نیست، حتما کنده میشه» دستهایش را طرف پای دختر برد و سعی کرد پوستها را بکند. چشمهایش سیاهی میرفت و به چیزی جز کندن پوستها فکر نمیکرد. بلند شد و از آشپزخانه یک کارد میوهخوری آورد. همانطور که حواساش به پا بود، لایهای از پوست را بلند کرد و بعد پوستها را کامل از روی پاها برداشت. کارد را گوشهای انداخت و کنار تخت تکیه داد. دختر ساکت شده بود و با تعجب به مادرش نگاه میکرد. مادر گفت: «آدمها از این دعواها زیاد میکنن. من هم وقتی هم سنوسال تو بودم شروع شد. فقط باید سعی کنی نترسی. هیچ کس نمیتونه تو رو بیکار کنه؛ حتی صاحبکارت.» پوستها را جمع کرد و با کارد به آشپزخانه برد. کارد را در ظرفشویی رها کرد و پوستها را در سطل آشغال انداخت. تلویزیون را خاموش کرد و حساب و کتاباش را برای وقتی دیگر گذاشت. وقتی سرش روی بالش بود احساس کرد، چقدر دلاش برای دختری که لحظاتی پیش پوستهای پاهایش را کنده بود تنگ شده. دختر از واکنش مادر گیج و نگران شده بود. با این حال سعی کرد بخوابد تا به چیزی فکر نکند.
چشمهایش سنگین شده بود که احساس کرد، کسی در اتاق ایستاده و آرام حرف میزند. به پهلو برگشت. دختری را با لباس خواب دید که زیر لب زمزمه میکند، «منو ببخش». صاحبکار به سایه نزدیک شد، «تقصیر من بود. من باید منتطقیتر فکر میکردم. اصلا اون سایهٔ روی درخت، باعث شد عکس هنریتر هم بشه...» چشمهای تو خالیاش گرد شده بود که با نفسهای بریده گفت، «چشم! چشم! میبخشمت. قول میدم میبخشمت» صاحبکار ایستاد و از خدا تشکر کرد. از اتاق بیرون رفت تا به آشپزخانه رسید. پوستها را از سطل آشغال برداشت و همانجا غیباش زد.
میان خانههایی که چراغهایشان روشن بود، خانهای جلب توجه میکرد. مادر و دختری در تاریکیاش خوابیده بودند.
نظرات (۷)
این قسمت:
منبع نور: طبیعی
ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادر از سر کار برگشت. از نور اتاق دخترش فهمید در خانه تنها نیست. تلویزیون را روشن کرد و جوری که دختر بشنود گفت: «فکر کنم بابات اینا امشب نیان. صاحبکار اگه تا الان نمیخوابه، میخواد تا صبح بیدار بمونه» بدون اینکه جوابی بشنود، روی راحتی نشست و دفتری را جلویاش باز کرد تا حساب و کتابهای کاریاش را بنویسد. لحظهای بعد، چراغ اتاق دختر خاموش شد. مادر مشغول نوشتن بود که صدای شکستن چیزی را شنید. صدای تلویزیون را کم کرد و با دقت گوش داد. به جز صدای کمشده تلویزیون چیزی نمیشنید. دختر را صدا زد، اما او جوابی نداد. دست از کار کشید و بلند شد، به طرف اتاق رفت. در باز بود اما تا مرز بستهشدن پیش شده بود. دستاش را آرام روی در گذاشت و فشار داد. چشماش به تخت افتاد. دستی با حجم سیاه از زیر پتو بیرون زده بود. پتو کنار رفت و همان لحظه مادر چراغ را روشن کرد.
مادر پرسید چرا جواب نمیداده و او از نشنیدن صدای مادر گفت. با بیحوصلگی، انگار که حرفاش را تکمیل میکند گفت، «قبل از صبح بیدارم میکنی؟». مادر تعجب کرد که الان چه موقع خوابیدن است. از بیحوصلهگی دختر پرسید و فهمید با صاحبکارش دعوا کرده.
تکههای لیوانی را که شکسته بود، روی هم، یک گوشه گذاشت و حواساش را به حرفهای دختر داد.
***
گزارش راوی:
در یکی از پارکهای قدیمی شهر دختری را دیدم. برخلاف مردمی که چون به نیمههای شب نزدیک میشدند از پارک بیرون میرفتند، او وارد پارک شد. دقایقی از قدمزدناش نگذشته بود که فهمیدم فقط در محدودهای خاص از پارک راه میرود. در مسیری که رفتوآمدش را تکرار میکرد، مردی میانسال روی یکی از نیمکتها نشسته بود. به بیخانمانها شبیه بود. پیرمرد با کیسهای که همراه داشت کنار درخت تنومندی نشسته بود و از کیسهاش چیزی شبیه نان و پنیر درمیآورد و میخورد. دختر بعد از رفت و برگشتهایی که به دورِ خود چرخیدن میمانست، بالاخره نزدیک نیمکت شد و نشست. موبایلاش را درآورد و شروع به حرف زدن کرد. مرد که کیسهاش را جمع کرده بود، دستدست میکرد تا بلند شود و روی نیمکت دیگری بنشیند. دختر موبایل را قطع کرد و رو به پیرمرد، جوری که انگار عجله دارد گفت: «لطف میکنید کنار این درخت از من عکس بندازید؟» مرد نمیدانست چه باید بگوید، دختر گفت: »فقط این دکمه رو بزنید. خیلی ممنون» موبایل را کنار کیسه پیرمرد گذاشت و بلند شد، روبهروی درخت ایستاد. پیرمرد همینطور که به موبایل نگاه میکرد، آن را برداشت و بلند شد. با فاصله کمی روبهروی دختر ایستاد. دختر گفت: «یه مقدار برید عقبتر»، پیرمرد که مثل کردها لباس پوشیده بود، فاصلهاش را بیشتر کرد و دکمه را فشار داد. دختر بلافاصله جلو رفت و موبایل را پس گرفت. «خیلی لطف کردید». پیرمرد هیچی نمیگفت، فقط نگاه میکرد. دختر از نیمکت که دور میشد نگاهاش به عکس بود. احساس ناراحتی میکرد؛ انگار عکسی که میخواسته درنیامده بود. کادر کمی به سمت چپ کج شده و گوشهای از نیمکت هم در عکس افتاده بود؛ اما ناراحتیاش به این ربطی نداشت. سایهٔ دختر روی تنه درخت افتاده بود و او از اینکه، قبل از عکس انداختن پیرمرد، حواساش به آن نبوده ناراحت بود. از پارک بیرون رفت و چند دقیقه بعد به خانه رسید.
در اتاقش شروع کرد با سایه بگو مگو کردن که، «کی به تو گفت بیای اونجوری وایسی بغل من...» سایه که از شدت ترس آرام حرف میزد، مدام به نور چراغی که کنار آنها توی پارک بود اشاره میکرد؛ اما دختر عقیده داشت: «با وجود اون نور باز تو نباید اونجوری میومدی پشت من». سایه به قانون طبیعت اشاره میکرد که همیشه نورْ چنین تاثیرهایی روی سایهها میگذارد و این از اختیار آنها خارج است. «تو غلط کردی با اون قانون طبیعتات. صاحبکار تو منام. من باید بهت بگم کِی کجا باشی...» حرفهای دختر آشکارا غیرمنتطقی بود، اما او فقط به خرابشدن عکساش فکر میکرد. بالاخره آنقدر داد زد تا همانجا روی زمین خواباش برد.
***
سایه دختر بغضکرده و نگران گفت: «مامان اگه دیگه منو نخواد چی کار کنم؟ تنها منبع درآمدمه. صاحبامه. مامان من بیکار بشم میمیرم. به خدا نمیخواستم برم روی درخت. تقصیر اون نور لعنتی بود.» بعد به پاهایش اشاره کرد، «از وقتی اومدم خونه، اینا رو پاهام بود. میترسم مامان» مادر با تعجب به پاهای دختر نگاه کرد. یاد مستندی که تلویزیون پخش میکرد افتاد. ترسید. «نه بابا ترس نداره. اون پوستهایی که یارو درآورده بود رو نتونستن بکنن. این مثل اون نیست، حتما کنده میشه» دستهایش را طرف پای دختر برد و سعی کرد پوستها را بکند. چشمهایش سیاهی میرفت و به چیزی جز کندن پوستها فکر نمیکرد. بلند شد و از آشپزخانه یک کارد میوهخوری آورد. همانطور که حواساش به پا بود، لایهای از پوست را بلند کرد و بعد پوستها را کامل از روی پاها برداشت. کارد را گوشهای انداخت و کنار تخت تکیه داد. دختر ساکت شده بود و با تعجب به مادرش نگاه میکرد. مادر گفت: «آدمها از این دعواها زیاد میکنن. من هم وقتی هم سنوسال تو بودم شروع شد. فقط باید سعی کنی نترسی. هیچ کس نمیتونه تو رو بیکار کنه؛ حتی صاحبکارت.» پوستها را جمع کرد و با کارد به آشپزخانه برد. کارد را در ظرفشویی رها کرد و پوستها را در سطل آشغال انداخت. تلویزیون را خاموش کرد و حساب و کتاباش را برای وقتی دیگر گذاشت. وقتی سرش روی بالش بود احساس کرد، چقدر دلاش برای دختری که لحظاتی پیش پوستهای پاهایش را کنده بود تنگ شده. دختر از واکنش مادر گیج و نگران شده بود. با این حال سعی کرد بخوابد تا به چیزی فکر نکند.
چشمهایش سنگین شده بود که احساس کرد، کسی در اتاق ایستاده و آرام حرف میزند. به پهلو برگشت. دختری را با لباس خواب دید که زیر لب زمزمه میکند، «منو ببخش». صاحبکار به سایه نزدیک شد، «تقصیر من بود. من باید منتطقیتر فکر میکردم. اصلا اون سایهٔ روی درخت، باعث شد عکس هنریتر هم بشه...» چشمهای تو خالیاش گرد شده بود که با نفسهای بریده گفت، «چشم! چشم! میبخشمت. قول میدم میبخشمت» صاحبکار ایستاد و از خدا تشکر کرد. از اتاق بیرون رفت تا به آشپزخانه رسید. پوستها را از سطل آشغال برداشت و همانجا غیباش زد.
میان خانههایی که چراغهایشان روشن بود، خانهای جلب توجه میکرد. مادر و دختری در تاریکیاش خوابیده بودند.
نظرات (۷)



... سایهبازی: چه هار!

مرد میانسال با پیرمرد فرق ندارن مگه؟!
خودتُ شل کن. سفت مینویسی.
مرد میانسال و پیر؟ فرق دارن. یه جام با گیومه بسته شروع کردم! می دونی اینا وقفه هایی که برای فاصله گرفتن خواننده گذاشتم. یه وقت اثیر احساسات اش نشه :دی
حامد جان متاسفانه وقتی سوزن بهش می خوره، دست خودم نیست، ناخودآگاه سفت میشه. اگه بازم سوالی داشتی بپرس، خوشحال می شم جوابتُ بدم.
من زیاد آدم با هوشی نیستم،ولی فکر کنم این حامد اولیه سایه ی حامد دومیه است،درست می گم دیگه؟?
آقا برای چی بازی مردم خراب می کنی؟ اومدیم قد چند تا کامنت خلوت کنیم برای خودمونا... اگه گذاشتن... . حالا من از کجام دربیارم بگم اون بازی خنده داری که شما فکر کردی من با خودم دارم اونی نیست که من واقعا با خودم دارم... بگو من با اون پیش فرضی که الان داره تو ذهن شما رشد می کنه چی کار کنم؟! نه جدی دارم شوخی می کنم :دی
خیلی تابلو بود؟
شرمنده...منظوری نداشتم...خواستم ببینم چقدر هنوز با هوشم...:دی
حرف خاصی ندارم. فقط اومدم بگم، همینکه متوجه اشتباهات شدی کافیه، شبیه اون لافیه، که مرحم ناقصی، روی خیالبافیه (بدون :دی). یا شکل اون تافیه، که عنصر جالبی، برای علافیه؛ منظور همون دافیه. خلاصه این شرمندهام... قیفیه، برای هر آدمی، که صاحب حرفیه.
چه باک؟! ما میگیم زدیم شمام بگو زده (بدون :دی)
پروردگارا !مثل يه كابوس مي مونه اين حرفا.هي مي خواهي پاشي نمي شه!