|
|||
شراب ملک ری نوروزِ من |
| الف.میم |
پدربزرگ همیشه یکی داشت. بالای عبارت «تقویم نجومی» دو تا پرچم ایران را کج و قرینه واستانده بودند. شیر و خورشیدش پریدهبود و نوار سفیدِ وسط، نشانی نداشت. بازش که میکردی لای صفحههاش مورچه لهکردهبودند. خطهای کجوکوله لشکر میشد از اینطرف میرفت آنطرف. کلمهها چپیدهبودند توی دل و رودهی هم. جملهها را فعل و فاعل پس و پیش کردهبودند. انگار رمزی که حکمتش را جز حکیم نفهمد. عیدها که میرفتیم دیار پدربزرگ، من عینک درشتِ قاب سیاهش را از سر تاقچه ( بهش میگفتیم رَف) بر میداشتم میدادم بهش. مینشستم روی زانوش. بقیه هم دور و بر اتاق پراکنده. چشم هاش غرقِ آن درهمبرهمی میشد و وقتی بیرون میآمد، صیدش سعد و نحس فلان روز و فلان کار بود در نگاهی سرسری. یک بار گفت سهشنبه برنگردید تهران. نوشته برای مسافرت خوب نیست. بزرگترها گوش دادند و دوشنبه برگشتند و تیر پدربزرگ به سنگ خورد. یک روز زودتر تنها شد.
***
مادربزرگ بچههایش را یکی دو روز مانده به عید قطار میکرد میبرد مغازهی صفحهفروشی نزدیک خانهشان. این، سوای خریدِ رخت و لباسِ شب عید بود. هر بچه یک صفحه. بعدش برمیگشتند خانه و مادربزرگ کاکائو درست میکرد میداد بچهها بخورند. سالهای سال صفحه و کاکائو. بعدترهاش بچهها بزرگ شدند و هرکدامشان رفتند گوشهای پی زندگیشان و نوارکاست گوش دادند. اما قصهی همهی آن سالها هنوز یادشان هست. با جزئیات.
***
عقدهایِ سبزه سبز کردن هستم. مادر نمیگذارد. یکبار سالها پیش سبزهی نوروز را خودش سبز کرد و همانروزها گلولهای که جایی نداشت برود خورد به سرِ دایی. از آن سال به بعد اسم سبزه گداشتن که توی خانه میآورم براق میشود و انگار ماجرا را تا حالا نشنیدهام، یک بار دیگر برام تعریف میکند. یک مغازه هست توی خیابان ستارخان نزدیکیهای پاتریس. یکروز مانده به نوروز میرود آن جا سبزه میگیرد. میگوید دستش خوب است. تخممرغ را هم باید از یکی توی تهرانویلا بگیرد. بقیه ی لوازم سفره هم از یک جایی توی باقرخان.
***
آخرین غروبِ هرسال با علیرضا میرویم انقلاب. راه میافتیم توی مغازهها و برای آدمهای دوروبر شعر و داستان و آهنگ میگیریم. سری به کافه قنادی فرانسه میزنیم لبی تر میکنیم به چایی یا شیرکاکائو. دلِ خلوتیِ وصال میرویم بالا تا بلوار و همینجور پیاده تا خانه. آره...شش هفت سالی میشود که هر شب عید اینکار را می کنیم. اسمش را رک و راست و گلدرشت گذاشتهایم «رسم». میگویم: «علیرضا میآیم سرِ شادمان با هم برویم رسم.»
***
از بیرون که نگاه کنی نوروزِ همه همیشه یک شکل است. سینها هفت تا هستند و نکبتِ عیددیدنی دست از سرت بر نمیدارد مگر بخت یار باشد و سرما بخوری. شب عید همهجا شلوغ و بوق و صداست و آدمهای چهارراه ولیعصر تا جدولِ خط ویژه واستادهاند منتظر تاکسی. سوزن بندازی پایین نمیافتد. اسکناس نو و سررسیدهای شرکتی. کراواتزده و شیک و پیک گوشهی خیابان. دیدنِ چندبارهی آدمهایی که «سال تا سال» نمیبینمشان. چلوخورشت و تاب و والیبالِ سیزدهبهدر. اینهمه «باید»ش دست خودمان نبوده. خوش بیایدمان یا بد، مجبوریمشان . اینها مردم را خسته میکند. این تکرار به یاد میآورد «خب که چه؟»
باید لابهلای تکراریهای اجباری و دستنخوردگیِ میراث گذشتگان یک چیزهایی هم برای خودمان دست و پا کنیم. رسمی که بر من مرسوم است فقط. کاری که من میکنم. جزئی از این همهمه ساختهام که به دل من مینشیند. از دلِ این تحویل، دنبالِ حالِ خودمم.قصهی آن سال را شب آخر توی دفتری نوشتن تنهایی خریدنِ یک پیراهن. گرفتن گلدانی تازه برای تراس... این مال خودم است. خودم درستش کردهام و دوستترش دارم.سفره و ماچ و موچ و لبخند قبول اما فرع. اصل، آن تلفنی ست که سالِ نو دقیقه نشده، به «او» میزنم.
این «مندرآوردی»ها شیرینیِ اصیل و ماندگار نوروزند.
نظرات (۱)
***
مادربزرگ بچههایش را یکی دو روز مانده به عید قطار میکرد میبرد مغازهی صفحهفروشی نزدیک خانهشان. این، سوای خریدِ رخت و لباسِ شب عید بود. هر بچه یک صفحه. بعدش برمیگشتند خانه و مادربزرگ کاکائو درست میکرد میداد بچهها بخورند. سالهای سال صفحه و کاکائو. بعدترهاش بچهها بزرگ شدند و هرکدامشان رفتند گوشهای پی زندگیشان و نوارکاست گوش دادند. اما قصهی همهی آن سالها هنوز یادشان هست. با جزئیات.
***
عقدهایِ سبزه سبز کردن هستم. مادر نمیگذارد. یکبار سالها پیش سبزهی نوروز را خودش سبز کرد و همانروزها گلولهای که جایی نداشت برود خورد به سرِ دایی. از آن سال به بعد اسم سبزه گداشتن که توی خانه میآورم براق میشود و انگار ماجرا را تا حالا نشنیدهام، یک بار دیگر برام تعریف میکند. یک مغازه هست توی خیابان ستارخان نزدیکیهای پاتریس. یکروز مانده به نوروز میرود آن جا سبزه میگیرد. میگوید دستش خوب است. تخممرغ را هم باید از یکی توی تهرانویلا بگیرد. بقیه ی لوازم سفره هم از یک جایی توی باقرخان.
***
آخرین غروبِ هرسال با علیرضا میرویم انقلاب. راه میافتیم توی مغازهها و برای آدمهای دوروبر شعر و داستان و آهنگ میگیریم. سری به کافه قنادی فرانسه میزنیم لبی تر میکنیم به چایی یا شیرکاکائو. دلِ خلوتیِ وصال میرویم بالا تا بلوار و همینجور پیاده تا خانه. آره...شش هفت سالی میشود که هر شب عید اینکار را می کنیم. اسمش را رک و راست و گلدرشت گذاشتهایم «رسم». میگویم: «علیرضا میآیم سرِ شادمان با هم برویم رسم.»
***
از بیرون که نگاه کنی نوروزِ همه همیشه یک شکل است. سینها هفت تا هستند و نکبتِ عیددیدنی دست از سرت بر نمیدارد مگر بخت یار باشد و سرما بخوری. شب عید همهجا شلوغ و بوق و صداست و آدمهای چهارراه ولیعصر تا جدولِ خط ویژه واستادهاند منتظر تاکسی. سوزن بندازی پایین نمیافتد. اسکناس نو و سررسیدهای شرکتی. کراواتزده و شیک و پیک گوشهی خیابان. دیدنِ چندبارهی آدمهایی که «سال تا سال» نمیبینمشان. چلوخورشت و تاب و والیبالِ سیزدهبهدر. اینهمه «باید»ش دست خودمان نبوده. خوش بیایدمان یا بد، مجبوریمشان . اینها مردم را خسته میکند. این تکرار به یاد میآورد «خب که چه؟»
باید لابهلای تکراریهای اجباری و دستنخوردگیِ میراث گذشتگان یک چیزهایی هم برای خودمان دست و پا کنیم. رسمی که بر من مرسوم است فقط. کاری که من میکنم. جزئی از این همهمه ساختهام که به دل من مینشیند. از دلِ این تحویل، دنبالِ حالِ خودمم.قصهی آن سال را شب آخر توی دفتری نوشتن تنهایی خریدنِ یک پیراهن. گرفتن گلدانی تازه برای تراس... این مال خودم است. خودم درستش کردهام و دوستترش دارم.سفره و ماچ و موچ و لبخند قبول اما فرع. اصل، آن تلفنی ست که سالِ نو دقیقه نشده، به «او» میزنم.
این «مندرآوردی»ها شیرینیِ اصیل و ماندگار نوروزند.
نظرات (۱)



نوروزِ من

رسم امسال من هم اشن است كه به ياد بياورم شما هميشه سال دقيقه نشده اويي داريد براي زنگ زدن
اويتان برقرار