|
|||
پلک سنگین پرانتز |
| معین فرّخی |
اینکه سال نو شده و بهار آمده و امروز روز اول فروردین است و شماها هم لابد میروید یا رفتهاید عید دیدن و قاطی آن برو و بیا، نشستهاید این متن را میخوانید، یعنی باید کمی رعایت کنم و از گل و بلبل بنویسم لابد. نه؟
هر سال همین است. یکی دو هفته مانده به سال نو، انگار کُل سالی که گذشت باید جمع شود و چکیدهاش بشود چند روز پایانی. انگار مردم باید بیشتر بدوند و انگار همهشان به اندازهی یک سال عقبند. چهارشنبهسوری باید پُر سروصدا باشد حتماً. بعد هم باید یک جا منتظر بمانند و نگاه کنند تا سال عوض شود تا بعد روبوسی کنند و به هم تبریک بگویند و سیزده روز همین کارها را تکرار کنند. کمی هم خستگی درکنند و کلاً کار خاصی نکنند و تن به رخوت دهند، بعد بیفتند به جان زندگیشان مثل قبل. نگاه کنی، کُلیتش چندان هم چیز دندانگیری نیست. به نظرم هرچی هست در جزئیاتش است. دست کم برای من اگر چیزی باشد، در جزئیات است. مثلاً در این است که بروم خانهی مادربزرگ و ببینم همهی خانواده جمع شدهاند. لباسهای شیک پوشیدهاند، سهتیغ کردهاند و هیچکدام به روی خودشان نمیآورند که با هم شاید اختلافی داشتهاند. انگار هر کدام از اجزاء در خدمت کُلیتی به تفاهم رسیدهاند. قراردادی نگفته، آنها را کنار هم نگه میدارد و همه انگار خوشحالاند. همه به هم تبریک میگویند و مشکلهایشان را گذاشتهاند گوشهی امنی، برای وقتی دیگر. همین است که نوروز را لذتبخش میکند برای من. همین تکاپو در عین آرامنشستن. همین که یک خانواده جمع میشود، هفتسین میچیند، دیدوبازدید میرود، مسافرت میرود و آخرش هم میزند به طبیعت و بازی میکند. و گرنه قبل و بعد عید که –اگر اتفاق خاصی نیفتاده باشد- حال کسی عوض نمیشود، مشکل کسی حل نمیشود، زندگی که همان است که بود. عید به نظرم فقط پرانتزی است که باز میشود و زود بسته میشود. آن وسط علاوه بر همهی دیدوبازدیدها، میشود شبها دیرتر خوابید، صبحانه را وصل کرد به نهار، میشود از اکران فیلمهای جدید لذت برد، بیشتر نوشت، بیشتر خواند، بیشتر ول گشت. بعدش هم همان آش است و همان کاسه. شمارهی بعد پرونده که درآید، میشود ۲۲ فروردین. مدرسهها، دانشگاهها و ادارهها باز شدهاند و صبحها باید زود بیدار شویم. همهی این روزها هم برایمان دور شدهاند. مثا خاطرهای محو از چند سال پیش.
با همهی این حرفها، هشتادوهشتتان مبارک. چه شروعش، چه ادامهاش.
نظرات (۵)
هر سال همین است. یکی دو هفته مانده به سال نو، انگار کُل سالی که گذشت باید جمع شود و چکیدهاش بشود چند روز پایانی. انگار مردم باید بیشتر بدوند و انگار همهشان به اندازهی یک سال عقبند. چهارشنبهسوری باید پُر سروصدا باشد حتماً. بعد هم باید یک جا منتظر بمانند و نگاه کنند تا سال عوض شود تا بعد روبوسی کنند و به هم تبریک بگویند و سیزده روز همین کارها را تکرار کنند. کمی هم خستگی درکنند و کلاً کار خاصی نکنند و تن به رخوت دهند، بعد بیفتند به جان زندگیشان مثل قبل. نگاه کنی، کُلیتش چندان هم چیز دندانگیری نیست. به نظرم هرچی هست در جزئیاتش است. دست کم برای من اگر چیزی باشد، در جزئیات است. مثلاً در این است که بروم خانهی مادربزرگ و ببینم همهی خانواده جمع شدهاند. لباسهای شیک پوشیدهاند، سهتیغ کردهاند و هیچکدام به روی خودشان نمیآورند که با هم شاید اختلافی داشتهاند. انگار هر کدام از اجزاء در خدمت کُلیتی به تفاهم رسیدهاند. قراردادی نگفته، آنها را کنار هم نگه میدارد و همه انگار خوشحالاند. همه به هم تبریک میگویند و مشکلهایشان را گذاشتهاند گوشهی امنی، برای وقتی دیگر. همین است که نوروز را لذتبخش میکند برای من. همین تکاپو در عین آرامنشستن. همین که یک خانواده جمع میشود، هفتسین میچیند، دیدوبازدید میرود، مسافرت میرود و آخرش هم میزند به طبیعت و بازی میکند. و گرنه قبل و بعد عید که –اگر اتفاق خاصی نیفتاده باشد- حال کسی عوض نمیشود، مشکل کسی حل نمیشود، زندگی که همان است که بود. عید به نظرم فقط پرانتزی است که باز میشود و زود بسته میشود. آن وسط علاوه بر همهی دیدوبازدیدها، میشود شبها دیرتر خوابید، صبحانه را وصل کرد به نهار، میشود از اکران فیلمهای جدید لذت برد، بیشتر نوشت، بیشتر خواند، بیشتر ول گشت. بعدش هم همان آش است و همان کاسه. شمارهی بعد پرونده که درآید، میشود ۲۲ فروردین. مدرسهها، دانشگاهها و ادارهها باز شدهاند و صبحها باید زود بیدار شویم. همهی این روزها هم برایمان دور شدهاند. مثا خاطرهای محو از چند سال پیش.
با همهی این حرفها، هشتادوهشتتان مبارک. چه شروعش، چه ادامهاش.
نظرات (۵)



پرانتز

نه اینطور نیست(موافق نیستم) پرانتز چیزیه که اگه نباشه هم میشه، ولی عید چی؟؟
ba khatte bistom kheili haal kardam, va vaghan movafegham ke kArkarde eyd dar hadde parantez umade pAeen,
اول اینکه این نظری که اینجا دارم می نویسم مربوط به شماره ای می شه که تو توی اون مزد ترس رو نوشتی. صرفن به این دلیل اینجا نظرم رو می نویسم که احتمال دادم شاید نظرات شماره های قبلی رو دوباره انگاری نکنی.
چند وقت پیش داشتم با یکی از دوستان در مورد وضعیت نسلمون صحبت می کردم که موضوعی تقریبن مشابه اون چیزی داشت که تو توی مزد ترس نوشتی؛ در مورد ثبات و بی ثباتی یا نوسان و تن در دادن ماها - نسل ما - به هر کدوم از این گزینه ها به صورت عمومی یا شخصی بود.
بعد یه مدت به نتیجه ی خوبی رسیدیم. احساس کردیم شاید شرایط نسل ما نسبت به نسلهای قبلی مون دارای ثبات بسیار بیشتری بوده. چه از لحاظ اقتصادی و چه از لحاظ سیاسی، از لحاظ درگیر شدن توی شرایط فشارآوری مثل جنگ یا انقلاب و ...
اما در عین حالی که شاید ما چنین ثبات ظاهری ای رو داریم ته دلمون احساس می کنیم همه چیز شاید به نوعی خموده و کسل و رخوت آوره و نادرست. که انگار همه ی اون چیزهایی که باید می بود و اونطوری شرایط درست می بود، تحت این شرایط دیگه از دست رفته محسوب می شن.
ثباتی ظاهری وجود داره که تو رو وادار به تن در دادن به عادت و مسیر همگانی - و به نوعی تضمین شده - می کنه در حالیکه زیر لایه ی این ثبات نارضایتی عمیقی نهفته ست از کلیت این ثبات. از نوک پا تا فرق سر کلش.
شاید میل داشتن به این خطرکردن ها به نوعی حرکتیه برای از بین بردن - به قول خودت «هرچند کوتاهمدت» - این رخوت و ثبات آزاردهنده (رخوت، به تعبیر من).
ثباتی که مصداق خوب اون به نظرم زندگی کارمندهاست. زندگی ای که ثبات در اون هست ولی فاقد لذت از زندگی در درجه ها ی بالاست.
به ریچارد ... ، به نظرم تعریف از لذت برای هر کسی متفاوته و همینطور درجه بندی کردنش . من موافق جمله آخرت نیستم اگر کسی به انتخاب خودش کارمند شده مطمئنا از اون ثبات لذت میبره و همین کافیه . ما یه کم هم عادت کردیم در بحران باشیم و انگار تا شرایط بد نباشه نمی تونیم ماجراجویی کنیم . به نظرم در سایه ثبات میشه ماجراجویی کرد فکر کنم نسل ما یه کم هم تنبل شده و این باعث شده بشینه و مدام غر بزنه
chera bayad chizaee ro ke midunim dobare va dobare bebinim o beshnavim
man nemidunam chera hame az eid o inke tatilat ziade irad migiran vali hame hamun kario
....mikonan ke