Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شراب ملک ری بی‌تا
الف.میم
روزی که گوگوش در تهران خاموش شد و ستاره رفت توی گنجه‌ی سکوت، به دنیا نیامده‌بودم. بعدترها صدایش روی کاست‌های سفید و قرمز سونی می‌پیچید در خانه و نشست توی گوشم. عکس‌های خیلی رنگی‌اش را توی مجله‌های قدیمی دیدم و ویدئوهای بتامکس که آمد، خاطراتِ بزرگ‌ترها را از رنگارنگِ شب نوروز به ترجیع‌بندِ «یادش به خیر» کشف کردم. می‌گفتند «شو». معنیِ این شو را خودشان هم خوب نمی‌د‌انستند. شو یک چیزِ خوب بود. یک چیزی که رنگ داشت و نور داشت. آوازه‌خوان لباس‌های قشنگ می‌پوشید و رقص بود و آدم وقتی «شو» می‌دید خوش‌حال می‌شد.
چندنفری جمع می‌شدند دور هم چایی و میوه و گوگوش. بچه‌ها را ول می‌کردند به‌ حال خودشان می‌نشستند پای این ماشین زمان که برگردند به روزهای خاطره. سکوت بود و ناگهان یکی شروع می‌کرد خاطره‌ای را که از کجای خاطرش آمده بود جلوی چشم، تعریف‌کردن. کم‌کم زبانِ همه باز می‌شد و یک‌وقت در اوج خنده‌ها و داد و هوارها دوباره ساکت می‌شدند. هرکس نگاهش را می‌انداخت یک گوشه‌ای. پرت و تنها. شیرینیِ حلوا حلوا کردن می‌افتاد از دهانش.
تا سال‌ها گوگوش برای من چیزی نبود جز شیرین‌کاریِ نوشتن نامش به لاتین با ماشین‌حساب. حالم باهاش نمی‌آمد تا آن‌وقت‌هایی که من و کاست‌های ویدئو بزرگ‌تر شدیم و فیلم‌های «گوگوش- بهروزی» دست به دست توی دبیرستان چرخید. فرق داشت با فیلم‌های صمد و فیلم‌های جاهلی و فردینی. این‌ها را نه فقط توی جمع، که توی تنهایی هم می‌شد تماشا کنی. و آرزو کنی خودت آن بچه شرِ زبر و زرنگ باشی که دنیا را زیر و رو می‌کند ولی وقتی دل، بندِ عشق می‌شود اسیر می‌ماند. و دوست داشته‌باشی دختره هم گوگوش از آب دربیاید. با اندامِ آرام و صورتِ گردِ بچگی و چشم‌های افتاده‌ی غم‌گین. خسته و عاشق. قصه‌ی تو را دوست داشته باشد و بخواهد با خودت ببریش. «در امتداد شب» و «بی‌تا» ممنوعه بودند آن موقع‌ها. وقتی از هم‌کلاسی می‌گرفتی بهت هشدار می‌داد «با خانواده نبین» گوگوشِ این فیلم‌ها برهنه‌ترِ روزهای واپسِ نوجوانیم بود. غم‌گین‌تر و تلخ‌تر. بعدن بزرگ‌ترها دل خوش‌تر داشتند به آلبوم‌های علی‌رضا افتخاری که ترانه‌های دلکش را بازخوانده‌بود. کاست‌های گوگوش شد برای من. برای تنهایی‌های من و گریزی که از لوس‌آنجلسی‌ها و تهرانی‌های آن روزها، به تهرانِ گوگوش و شهیار قنبری و واروژان می‌زدم. کاست‌ها از صدا افتاده‌بود، کیفیتش را با خاطره‌ای که ازشان داشتم برای خودم می‌ساختم.
سالی که صدای خاموش از ایران رفت تا دوباره بخواند، زد و عاشقِ کسی شدم که چشم‌هایش به رنگ زرد کهربایی بود. سی.دیِ همه‌ی آهنگ‌های گوگوش را گرفته بودم می‌گذاشتم توی دیسک‌من و خیال‌های عاشقانه می‌بافتم. می‌دانی که؟ آدم وقتی همین‌جوری یک آهنگِ غم‌گین گوش می‌کند فکر نمی‌کند به روزی که همه‌ی این‌ها واقعی شوند. فکر می‌کند این داستان است. برای همان لحظه‌ی گوش‌دادن. کَمکی گذشت تا فهمیدم زندگی است که دارد ترانه‌های شاد و غم‌گین می‌سراید. ترانه‌سرا کاتب است فقط. من کتاب قصه‌هایم را توی ترانه‌های گوگوش پیدا کرده بودم و هی غرق‌تر می‌شدم. تجسم می‌کردم روی سنِ «رنگارنگ» ایستاده و این پشت، رودرروی همه‌ی زلم زیمبوها و چشم توی آن چشم‌های پرقصه نشسته‌ام. بهترین ترانه‌سراها و بهترین آهنگ‌سازها سروده‌اند و نواخته‌اند. ساز و نوا خودشان را رسانده‌اند به اوجِ آوازه‌خوان و حالا همه‌ی این‌ها برای من است. قصه‌ی من. آخرش هم نفهمیدم قصه‌ی من تکرار بزرگ‌ترهام بود یا خوش‌قوارگیِ رخت ترانه‌های گوگوش بود که بر هر تنی می‌نشست.
هیچ‌وقت از آن‌چه گوگوش توی این سال‌ها خواند خوشم نیامد. گفتند صورتش را عمل کرده و زیباتر شده. از این هم خوشم نیامد. گوگوشی را که پیر شده‌ی همان فیلم های سیاه و سفید و شوهای رنگی بود دوست‌تر داشتم. که قصه‌ی من را بگوید آوازش. به خیال و خاطره خوش‌ام و هنوز خیال می‌بافم که یک روز گوگوش توی استادیوم آزادی می‌خوانَد و من یک جایی وسطِ هم‌قصه‌ها خوش و گم‌وگورم. هنوز نفسِ تنهایی‌هایم در هوای آن صبحِ نازنین است.

ترانه‌ی «خلوت»: بشنوید/ ببینید

صفحه‌ی گوگوش در ایران ترانه
نظرات (۱)