Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه دخترکی در جنگل خطرناک
آرش آرین
سخنی با مخاطب:
من زندگی‌ام همین است. چیزهایی که دور‌‌‌و‌‌برم می‌بینم همین‌ها هستند. اگر پوچ است، بی منطق است، احمقانه و یا مسخره است همین است؛ واقعیت است. اگر به دنبال دریافت پیامی از متن هستید یا می‌خواهید نتیجه‌گیری کلی انجام دهید من را نخوانید. اگر می‌خواهید که نوشته به این نتیجه برسد که همه باید با هم خوب باشند و یا اینکه دروغ‌گفتن کار بدی است؛ آن من نیستم. اگر فکر می‌کنی نان‌سنس می‌نویسم، پس نان‌سنس است. اگر خندیدی پس فکاهه نوشته‌ام. اگر فکر می‌کنی بار علمی دارد، پس نوشته‌هایم علمی هستند و اگر فکر می‌کنی چرت است پس چرت‌نویس هستم. مهم این است که شما چه فکر می‌کنید. آن چه که شما جزئیات می‌دانیدش برای من از اصل‌ها مهمترند. اگر مسائل را در ابعاد کیلومتری می‌بینید مرا نخوانید. من تا معضل اول زندگیم حل نشود سراغ دومی نمی‌روم. من تا نفهمم چرا وقتی از طرف شهرداری سر کوچه‌امان را کندند ۵۰ نفر از اهالی محل دور کارگران جمع شدند، سراغ معضل دوم نمی‌روم. تا نفهمم چرا ورزشگاهی به نام دستجردی وجود دارد به مسئله‌ی دیگری فکر نمی‌کنم. اول باید بدانم چرا پیکان پدرم برق‌دزدی دارد. باید بدانم چرا درْ خانه‌امان اتاقی به نام پذیرایی وجود دارد و روکش مبل‌هایش فقط با حضور مهمان برداشته می‌‌شوند. من همین‌ها را می‌بینم. من همین‌ها را می‌نویسم. به قول کسی که اسمش یادم نیست، آخرین راه مبارزه با فلاکت لودگی است. من آخرین راه را انتخاب کرده‌ام.

به نام نامی‌اش

based on a real story
کِتری روی گاز می‌جوشید. داشتم سه گردش آخر حسابم را چک می‌کردم که ناگهان تلفن زنگ خورد. مجتبی بود؛ یکی از دوستان قدیمی‌ام. گفت که دخترش را دزدیده‌اند و برای آزادی او ۱۰ میلیون تومان می‌خواهند. سریعاً برای یافتن چاره‌ای به خانه‌ی مجتبی رفتم. می‌گفت فائزه، یعنی دخترش این اواخر در تئاتر مدرسه نقش ابر را بازی کرده بوده که شاید در حادثه‌ی دزدی بی تأثیر نبوده است. ضمناً من به شخصه یادم بود که فائزه در یک روز بین تعطیلی به دنیا آمده و خلاصه از همه لحاظ مشکوک به نظر می‌رسید. من که در تمام طول خدمتم با چنین موردی دست و پنجه نرم نکرده بودم. همین جور شوخی‌‌شوخی تصمیم گرفتیم که خودمان آدم‌ربا‌ها را پیدا کنیم و متعاقب آن حقشان را کف دستشان بگذاریم. از روی شماره‌ای که با آن به مجتبی زنگ زده بودند توانستیم بفهمیم که آن‌ها در یکی از روستا‌های اطراف شیراز هستند. وسایلمان را جمع کردیم و عازم این سفر پر خطر شدیم. سفری که شاید هیچ برگشتی نداشته باشد. در راهْ ما با انسان‌های زیادی با آداب و رسوم مختلف آشنا شدیم که هر کدام جالبی خاص خودش را داشت. تا این که به یک جنگل پر دار‌‌ و‌ درخت رسیدیم. درباره‌ی این جنگل زیاد شنیده بودیم. از جانوران وحشی و فرصت‌طلبی که داشت؛ از درختان زیبا و در عین حال تنومندی که داشت و و و. من جلوتر حرکت می‌کردم مجتبی هم پشت سرم می‌آمد. از جنگل عبور می‌کردیم که متوجه عدم حضور مجتبی در پشت سرم شدم. فالفور برگشتم تا او را پیدا کنم. چند متر که برگشتم دیدم که بیهوش روی زمین افتاده. یک مار سمی خطر‌ناک نیشش زده بود. با استفاده از داروی گیاهی که طرز استفاده از آن را مادرم به من آموخته بود مداوایش کردم و به راهمان ادامه دادیم. بعد از ۲‌ ساعت پیاده‌روی بالاخره توانستیم اردوگاه آدم‌ربایان را پیدا کنیم. از دور آنها را زیر نظر می‌گرفتیم و نقاط ضعف و قوتشان را بررسی می‌کردیم. یکی از امتیازات مثبتی که ما نسبت به آدم‌ربایان داشتیم این بود که من مدام سر و گوش آب می‌دادم و جوانب کار را در نظر می‌گرفتم. تقریباً ‌۲۰ نفری بودند. با رئیس این باند تماس گرفتم و به او قول تبادل لینک دادم و قرار شد فردا پیش او بروم و بیشتر با هم صحبت کنیم. این فرصت مناسبی بود تا اطلاعات بیشتر در مورد آنها کسب کنیم. موسم قرار فرا رسید و من با استفاده از لباس مبدّل به چادر رئیس رفتم. فائزه را دیدم که در غل و زنجیر بود. مرا که دید بسیار تعجب کرد. به او اشاره کردم تا خونسردی خود را حفظ کند و از استرس کاذب دوری کند. اندکی با رئیس باند که چنگیز نام داشت حرف زدم و در آخر هنگامی که می‌خواستم آنجا را ترک کنم با زیرکی خاصی که مختص من بود در غذایش زهر ریختم و رفتم. می‌دانستم که در تمام طول ملاقات من و چنگیز دل مجتبی مثل سیر و سرکه می‌جوشیده است. پس پیش او رفتم و ماجرا را برایش بازگو کردم و از نگرانی درش‌ آوردم. ساعت ۸ شب بود که داشتم با دوربین مجهزی که داشتیم اردوگاه را دید می‌زدم. ناگاه هرج و مرجی مثال‌زدنی به پا شد... بله آنها فهمیده بودند که رئیسشان فوت کرده است. من هم از این هرج و مرج نهایت استفاده را بردم و با لباسی شبیه به نگهبانان به چادر رفتم و فائزه را نجات دادم و با هم به سمت چادر خودمان فرار کردیم. مجتبی از دور دست که فائزه را دید بسیار خوشحال شد. آن‌ها به سمت یکدیگر دویدند تا هم را در آغوش بگیرند. فائزه که یک روحیه‌ی شوخ‌طبعی هم داشت جا خالی داد و مجتبی زمین خورد و مجروح شد. من هم تلاشی برای مداوای او نداشتم و به خاطر خستگی از خیرش گذشتم. مجتبی از این موضوع خیلی ناراحت شده بود ولی ناراحتی در آن شرایط آب و هوایی بی فایده بود و هیچ چیز را درست نمی‌کرد. در مسیر بازگشت به خانه مجدداً از آن جنگل رد شدیم. فائزه گفت من شنیده‌ام که در این جنگل درختی وجود دارد که خوردن میوه‌اش به انسان عمر جاوید می‌بخشد. ۲ روز در این جنگل به دنبال آن درخت می‌گشتیم ولی هیچ اثری از آن نبود. انگار آب شده بود و به درون زمین رفته بود. شاید هم زمین دهان باز کرده بود و آن درخت درونش رفته بود. تا چشم کار می‌کرد آن درخت نبود. خلاصه وضعیت مشکوکی بود. به ناچار آن جنگل را ترک کردیم و به خانه بازگشتیم.

پایان
نظرات (۷)