pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی ... سایه‌بازی: آی‌آی‌آی
طوفان موسوی
قسمت اول قسمت دوم

این قسمت:
دال*

من از میان شلوغی و رفت‌وآمدی که در جای‌جای شهر موج می‌زند، برای شما گزارش می‌کنم. باعث و بانی همه این سروصداها انسان‌های امیدواری هستند که از یکجا نشستن خسته شده‌اند و برای زنده‌ماندن، هر کدام هدفی را برای خود برداشته، داخل جیب شلوار یا پیراهن‌اش انداخته و شروع به دویدن کرده است؛ اگر هم سوالی مبنی بر علت دویدن‌شان بپرسید جیب‌های‌شان را بهانه می‌کنند.
سراغ یکی از آن‌ها رفتم که می‌گفت، هر روز صبح بعد از اینکه پسرش را به مهدکودک می‌سپارد، می‌رود دنبال بدبختی یا همان هدف‌اش. پسربچه مثل مجرمی که با طنابْ به اسب بسته شده دنبال پدر کشیده می‌شد و اطرافیانش را نگاه می‌کرد. از مرد پرسیدم، «شما در مدرسه به سوال "علم بهتر است یا ثروت" چه جوابی می‌دادید؟» با کمی تامل جواب داد: «من همیشه دوست داشتم از طریق علم‌ام، ثروتمند بشم.» چون هنوز به سوال من جواب نداده بود، بیشتر از این اذیت‌اش نکردم و خم شدم تا جواب پسر را بشنوم. برای اینکه حرف‌ام را بهتر بفمهد گفتم: «مدرسه رفتنُ بیشتر دوست داری یا غذا خوردنُ؟» با این‌حال باز هم جواب‌دادن برای او سخت بود، نگاه‌اش را می‌چرخاند و زمین را نگاه می‌کرد. اتفاق جالبی در آن لحظه افتاد: دو پسر جوان که هر کدام ساندویچ‌های بزرگی در دست داشتند و با اشتها مشغول خوردن‌ بودند، از کنار ما عبور کردند. با علم به اینکه بچه آنها را دیده، جواب‌اش را حدس زدم و بر اساسِ آن سوال‌های بعدی‌ام را در ذهن آماده کردم. بالاخره با نگاهی به پدرش که لبخندزنان می‌گفت، «خودت بگو خجالت نکش... بگو... مدرسه...» جواب داد مدرسه. تشکر کردم و از آن‌ها دور شدم تا با دیگران هم درمورد این سوال حرف بزنم. سوال پرسیدن‌هایم تا شب طول کشید. آدم‌ها به مقصد خانه‌های‌شان از کنارم عبور می‌کردند، دیگر کسی حوصله جواب‌دادن نداشت. کنار اتوبانِ خلوتی رفتم و با فریادزدن کلمه «مستقیم» یکی از ماشین‌ها را نگه داشتم.
سوار تاکسی‌ای شده بودم که مسافری جز من نداشت و راننده فقط جلو را نگاه می‌کرد. غیر از دنده عوض‌کردن و گازدادن هم انگار کار دیگری بلد نبود. حتی آینه‌ها را نگاه نمی‌کرد. به‌هرحال، رادیواش هم روشن بود و کسی داشت با یک راننده کامیون مصاحبه می‌کرد. از شدت خستگی همان‌جا خوابم برد.

چراغ‌ها یکی پس از دیگری روشن و سایه‌هایی وارد خانه‌ها می‌شدند. پایانِ یک روزِ کاری.
سایه کوچکی می‌دوید و از میان کوچه‌ها عبور می‌کرد. نزدیک خانه‌شان رسید. وقتی چراغ‌های روشن را دید، به طرف در رفت و طوری که صدایی بلند نشود، آرام بازش کرد. مادر تازه از راه رسیده بود و به‌محض بازشدن در صدا زد: «کجا بودی؟ باز زودتر از من اومدی رفتی بیرون...» پسر دنبال جایی می‌گشت تا ساندویچی را که همراه‌اش بود پنهان کند. اما مادر نزدیک او آمد و با کنجکاوی به ساندویچی که در دست داشت نگاه کرد و پرسید: «پول ساندویچ از کجا آوردی؟» پدر همان لحظه در اتاق پذیرائی ظاهر شد. بچه چندبار تکرار کرد: «خودم با پول خودم خریدم، به خدا راست می‌گم...». بعد از حرف‌هایی که مادر و پدر با هم زدند، توضیح بیشتری از او خواستند. پسربچه گفت: «صاحب‌کارم بهم داده، یعنی باباش داد که بده به من. گفت هر چی می‌خوای برو بخر... شما گفتید هر وقت هر چی گفت باید گوش کنی.» مرد رو به زن کرد و گفت: «چه آدم‌هایی پیدا می‌شوند، اصلا فکر نمی‌کنند بچه انقدری بلد نیست پول خرج کند.» بعد گفت: «ببین پسرم، اگر از این به بعد پولی ازشان گرفتی، خرج نکن. به من بده تا برایت نگه دارم. هر چه هم خواستی به مادرت یا به من بگو.» دقایقی بعد از چشم گفتن پسر و مشخص‌شدنِ ماجرا برای پدر و مادرش، مادر ساندویچ را همراه بشقابی برای او آورد و با گفتن جمله «روی لباست نریزی» کنار پدر نشست.
از تلویزیون مستندی پخش می‌‌شد با عنوان «از سایه‌های استثنایی چه می‌دانید؟». با اینکه بارها تکرار شده بود اما تازه‌گی‌اش را از دست نمی‌داد و همیشه هنگام پخش‌اش ببینندگان را در فکر فرو می‌برد. البته به محض شروع‌شدن آهنگِ برنامه، سایهٔ کوچک -چون حرف‌های ترسناکی درباره آن شنیده بود و می‌دانست که بعضی برنامه‌ها مناسب سن‌اش نیستند- فهمید نباید در چنین موقعیتی با پدر و مادرش تلویزیون نگاه کند. با ساندویچ گاززده‌ای که در دست داشت به اتاقش رفت. تلویزیون عکس‌های مکانی را نشان می‌داد که سایه‌ای در آن نگهداری می‌شود. متنی شبیه زندگینامه و با جمله آغازین «...او فرزند یکی از خانواده‌های پولدار شهر بود...» روی عکس‌ها خوانده می‌شد.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* عنوان اشاره دارد به جواب معادله‌ای، که سال‌ها میان صاحب‌کارها رواج داشته: آینده - آینه = دال

از سری آگاهی‌های فرامتنی: تا وقتی واژه «پایان» را آخر هر قسمت از «... سایه‌بازی» نمی‌بینید، «ادامه دارد...» را از آخر نوشته حذف می‌کنیم و بدون آن ادامه می‌دهیم / سه‌نقطه ابتدایی‌ در «... سایه‌بازی» خواننده را اذیت نمی‌کند؟! اگر برای‌تان مهم است، پس فحش‌اش را بدهید و خودخوری نکنید.
نظرات (۴)