Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
previously on lost time is the essence
محدثه
آدم‌ها به دو گروه تقسیم می‌شوند...

وقت‌هایی این مدل گروه‌بندی خیلی جواب می‌دهد که هیچ معیاری برای قضاوت و ارزش‌گذاری بین دو گروهی که در ادامه‌‌ی جمله از آن‌ها یاد می‌شود وجود نداشته باشد، ولی آدم خودش را عمیقن متعلق به یکی از گروه‌ها احساس کند و بی هیچ دلیل موجهی کمی از گروه مقابل حرص داشته باشد! با این توضیح از نظر من بیننده‌های لاست به دو گروه تقسیم می‌شوند. یک گروه آن‌هایی هستند که سیزن یک لاست را بهترین بخش آن می‌دانند و ترجیح می‌دادند قصه‌ی آدم‌های گرفتار در جزیره‌ی ناشناخته با نجات‌یافتن‌ و عاقبت‌به‌خیرشدن‌شان و چاشنی چند رابطه‌ی عاشقانه و ماجراجویانه به پایان برسد. این گروه مسافران بخش جلوی پرواز 815 را قهرمانان اصلی می‌دانند و معمولن از طول‌کشیدن داستان تا اینجا هیچ دل خوشی ندارند؛ به نظرشان نویسنده‌ها آب به داستان بسته‌اند و خودشان هم نمی‌دانند قرار است به کجا برسند. در این دسته افرادی مشاهده‌ شده‌اند که بزرگ‌ترین mastery لاست برایشان این است که کیت بالاخره به کی می‌رسد، از مستر اکو می‌ترسیده‌اند و از مرگش خوشحالند، دزموند به نظرشان موجودی نچسب و بی‌ربط می‌آید، از بخش science-fiction آن متنفرند و حس می‌کنند قضیه‌ی time travel و move جزیره لاست را به داستان غیرجدی بچه‌گانه‌ای مثل هری‌پاتر تبدیل کرده. شاید به‌کلی بی‌ربط به نظر برسد، ولی این گروه اغلب ارادت ویژه‌ای هم به مترجم ارجمند لاست، آقای ج ا و ی د دارند و حتی بعضن منتظر می‌مانند که هر قسمت را با ترجمه‌ی شخص شخیص ایشان ببینند. گروه دوم... توضیح‌ نمی‌دهم گروه دوم را. فقط همین را می‌گویم که این گروه از رستگارانند، چون سیزن ۵ انگار تقدیم به آن‌هاست، مال آن‌هاست.

نگرانی‌هایم چه زود برطرف شد. سایر که شروع کرد به پرخاش به فارادی به‌خاطر این‌که نمی‌دانست چه شده، سیلی را که خواباند توی صورت بیچاره، اسم‌گذاشتن‌هایش را که از همان ثانیه‌های اول شروع کرد، سرش را که انداخت پایین و بدو بدو رفت تا از hatch غذا و لباس بیاورد، SOB غلیظش، ذکر فراموش‌نشدنی‌اش را که نصف کرد بین قبل و بعد از پرش زمانی، خیالم از این یک مورد راحت شد، جک شماره ۲ای در کار نخواهد بود. وحشت کردم وقتی بن را که دیدم تبدیل شده به بادی‌گارد جک، ولی انگار لازم بود کمی وحشت‌کردن برای اینکه وقتی رفت خانه‌ی هارلی تا راضی‌اش کند به برگشتن، انگار که عزیز از دست‌رفته‌ام زنده شده باشد به وجد بیایم و برای بار هزارم شرمنده‌ی نویسنده‌ها شوم. بد نبود نگران باشم حالا که لاک نیست به سر آن لحظه‌های فراموش‌نشدنی‌ بن و لاک چه خواهد آمد، تا بتوانم قدر لحظه‌ای را که بن به جک گفت sorry، و به کیت جواب داد because he is not your son, Kate بدانم. دزموند هم که کلن جای نگرانی ندارد، حتی بدون غافلگیری دیدن چارلی هیوم کوچک، صرف بودن دزموند و حرف‌زدنش و نگاه‌هایش، به‌خصوص حالا و در کنار پنی، برای من یکی که کافی بود...
قبل از شروع سیزن ۵، شبکه‌ی ABC مانند سال گذشته که فیلمی از مرحله‌ی ساخت فیلم orientation پایگاه ارکید را منتشر کرده بود (+) و حسی بسیار مبهم و کلی از time travel که موضوع اصلی سیزن ۴ بود به دست می‌داد، فیلمی منتشر کرد (+) که طی آن دکتر پی‌یر چنگ، مجری همه‌ی فیلم‌های orientation تا به امروز، مضطرب و عصبی جلوی دوربین ظاهر می‌شود و اعلام می‌کند که آن‌ها به‌زودی در یک پاکسازی دسته‌جمعی خواهند مرد و از آیندگان می‌خواهد که نجاتشان دهد. هدف پرداختن به جزئیات بسیار جذاب آن فیلم نیست، هرچند که مشاهده‌ی آن به همه‌ی بینندگان گروه دومی لاست شدیدن توصیه می‌شود. منظور اشاره به جمله‌ی کلیدی‌ای‌ست که دکتر چنگ در دقایق پایانی آن گفت: time is not just of the essence, it is the essence.
فرم روایی لاست در فصل ۵ هم مانند همیشه و شاید این بار بیش از همیشه مایه‌ی شگفتی و تحسین و هیجان است. این هم از هوشمندی نویسنده‌هاست که از موضوع پیچیده و سخت‌فهمی همچون سفر در زمان، نه فقط برای جذاب‌کردن ماجرا، که برای روایت‌کردن آن نیز استفاده می‌کنند. در همه‌ی روایت‌های کلاسیک و مردن، در همه‌ی آنچه که تابه‌حال دیده‌ایم و خوانده‌ایم، دریچه‌ای به‌نام اکنون نسبت به زمان وجود دارد که گذشته و آینده در مقایسه با آن معنی می‌شوند. شاهکار روایی پیشین لاست این بود که از مدیوم سریال کمک گرفته بود تا آینده را هم مانند گذشته وارد ساختار روایی‌اش کند. شاهکار جدید این است که مفهومی به‌نام اکنون از بین رفته، و چیزی که باقی‌مانده پرتاب‌شدن تصادفی در نقاط مختلف مسیری‌ست که همه‌ی عمر فکر می‌کرده‌ایم با آرامش در آن قرار داریم، با سرعت ثابت در آن رو به جلو می‌رویم، بی امکان برگشت گاهی به عقب نگاه می‌کنیم، و هرگز از ادامه‌ی مسیر اطلاعی نداریم. این ساختار جدید هم مانند همیشه به ابزار منعطفی در دست نویسنده‌ها تبدیل شده که با آن ابهام خلق کنند (ریچارد سیزن ۵، گیج‌کننده‌تر از همیشه)، هیجان ایجاد کنند (nose bleedingها)، انگشت‌به‌دهان بگذارندمان (چالز ویدمور جوان)، تعلیق‌هایشان را گسترش بدهند (اتفاق بسیار عجیبی که در اپیزود ۴ افتاد، پیدا کردن آب‌معدنی ajira airways بعد از نابود شدن کمپ، که قطعن داستان را شدیدن متحول خواهد کرد و باید فعلن سرکار باشیم تا بفهمیم چرا و چطور) و حتی رومنس و نوستالژی ایجاد کنند (کیت و کلیر در جنگل، غم و حسرت سنگین سایر، لاک در حال فریاد روی در hatch). زمان دیگر of the essence نیست، کل essence است. ما هم که این وسط به نوعی دچار nose bleeding شده‌ایم، هر چه فکر می‌کنیم نمی‌توانیم ساختار کلاسیک ذهنمان را بشکنیم و از آن بدتر این‌که چیزی برای جایگزین‌کردن نداریم. شاید بد نباشد که نویسنده‌های عزیز وسط آکروبات‌بازی‌های‌شان با روایت و زمان، پیش از آنکه مغز ما هم short circuit کند قوانین دنیای جدید را برایمان توضیح دهند، من از بیننده‌های گروه اول نیستم و مطمئنم که لااقل خودشان در جریان هستند که what the F is going on.
نظرات (۹)