pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
نوری از روزنه شرط کافی
امیرحسین هاشمی
در مورد مهجورماندن بعضی از کتاب‌های خوب که تمام ویژگی‌های مطرح‌شدن را دارند، فرضیه‌ای به ذهنم رسیده است: بعضی از ترکیب‌ها خوب با هم چفت نمی‌شوند. مثلاً دلیلی ندارد که ترکیب سلین و سروش حبیبی و نشر ماهی خوب از آب در بیاید؛ چون ضلع دوم این مثلث باید مهدی سحابی باشد و ضلع سومش نشر مرکز. یا مثلاً جمع‌شدن بارگاس یوسا و کاوه میرعباسی و طرح نو در یک کتاب، ضامن موفقیت آن نیست؛ جای طرح نو باید با نشر آگه عوض شود و کاوه میرعباسی هم باید جایش را به عبدالله کوثری بدهد.

مهدی غبرائی مترجم بدی نیست. این کم‌ترین چیزی است که می‌توان در موردش گفت. اکثر کسانی که ترجمه‌هایش را خوانده‌اند می‌گویند مترجم متوسطی است و برای ترجمه‌ی کتاب نمی‌گردد دنبال لحن مناسب آن. همین است که باعث شده بیشتر کتاب‌هایش یک لحن داشته باشند. به هر حال مترجم شناخته‌شده‌ای است و کارهایش هم تقریباً خوب خوانده می‌شوند و معمولاً به چند چاپ می‌رسند.

تعریف‌کردن از ماریو بارگاس یوسا هم به نظرم اتلاف وقت است. کسانی که حداقل یکی از کارهایش را خوانده باشند، می‌دانند با چه نویسنده‌ای روبرو هستند و بقیه هم از لذت درک نبوغ بارگاس یوسا بی‌بهره بوده‌اند.

نشر مرکز هم یکی از غول‌های صنعت نشر ایران است و به عقیده‌ی بعضی‌ها غول‌ترین. معمولاً سراغ کتاب‌های به‌درد‌بخور و سطح بالا می‌رود و حتی اگر ترجمه‌ی خوبی هم نداشته باشند، که این اواخر واقعاً ندارند، با استفاده از اعتبار بالایش و شاید هم ترفندهای دیگر، آن‌ها را به چندین چاپ می‌رساند و مشتریش را پیدا می‌کند.

گذشته از این‌طور حرف‌هایی که فقط برای خواندن جالبند و در واقعیت جایی ندارند، نمی‌دانم چرا سر کتاب «موج‌آفرینی» یوسا همچین بلایی آمده است. موج‌آفرینی یک‌بار و برای همیشه در سال ۷۸ چاپ شد. ظاهراً پخش خوبی نداشت و به همین خاطر خیلی از یوسادوست‌ها حتی اسم آن را هم نشنیده‌اند. حالا که می‌بینم، حتی از شاهکارهای یوسا هم چندان استقبال نشده است و بنابراین انتظار بی‌جایی است که بخواهیم موج‌آفرینی پرفروش شده باشد. پیش‌کشیدن بحث لحن ترجمه هم در مورد مقاله معنای خاصی ندارد و نمی‌توان گناه مهجورماندن کتاب را به گردن آن انداخت. به هر حال من که از گمنام‌ماندن کتاب‌های مورد علاقه‌ام شدیداً استقبال می‌کنم.

برای من حساب یوسا از نویسنده‌های دیگر جداست و همیشه نوشته‌هایش را با اشتیاق ویژه‌ای می‌خوانم. وقتی متوجه شدم که مجموعه مقاله‌ای از یوسا چاپ شده است، در اولین فرصت آن را از کتابخانه‌ی دانشگاه گرفتم و با بیشترین سرعت خواندم. از تک‌تک نوشته‌هایش خوشم آمده بود. بعضی‌ها خیلی خیلی زیاد، و بعضی‌ها هم زیاد. به موج‌آفرینی دقیقاً نمی‌شود گفت مجموعه مقاله. خیلی از نوشته‌هایش داستان است. بعضی‌ها گزارش و توصیف و بعضی دیگر خاطره. اما همه در یک ویژگی مشترکند: ماریو بارگاس یوسا.

از نوشته‌ی «توبی،‌ آرام بخواب»:
محتوای سنگ‌نوشته‌ها همه‌ی طیف‌های احساسات و صورتشان همه‌ی اقسام لفاظی را در برمی‌گیرد. برخی متین‌اند، مانند آن که روی گور گیکی، میمون کوچکی با چشمان شیطنت‌بار که عکسش را هنگام گاززدن یک موز گرفته‌اند نوشته شده: «آرام بخواب گیکی». برخی ساختار فضل‌فروشانه و احساساتی دارند که با ناله و اعتراف درآمیخته و به بیننده اجازه می‌دهد گوشه‌ی چشمی به ماجراها و گرفتاری‌های شخصی بیندازد. آخرین پاراگراف سنگ مزار توله‌سگی به نام پوپو چنین است: «شایسته‌ی مرگی آرام بودی. احتضار بی‌رحمانه‌ات تا ابد بی‌آرامم می‌کند. برایت می‌گریم؛ بی‌تو رنجی عظیم می‌برم؛ بیارام، عشق من». سنگ مزار ماپسیک، بولداگ، در جزئیات و نیروی دراماتیکْ قوی‌تر از این است: «ماپسیک دلیر و پرمهر و وفا بر همه‌ی ما برتری دارد: ما به پاداش قلب شریف و رئوفت تو را کشتیم. اما تو پیر و بیمار و رنجور بودی و مایه‌ی عذاب ما می‌شدی. اربابان ناسپاست را ببخشای». صاحبانی هستند که بر اثر غلبه‌ی اندوه نوع بشر را تکذیب می‌کنند («دیانِت، محبت تو در برابر ناسپاسی بشر از ما حمایت می‌کرد») یا بی‌تاب از جدایی نهایی هذیان می‌گویند («توبول، در نگاهت اندیشه‌ای ژرف‌تر و پرملاطفت‌تر از نوع بشر می‌تپد») یا ابلهانه و فلسفه‌بافانه است: «می‌پندارم که سگ‌های خوب در حیات اخروی چشم‌به‌راه صاحبان خود می‌مانند. باز هم همدیگر را خواهیم دید، بابی». اما خویشاوندان شاد و بی‌قیدی نیز هستند که تحت تأثیر تدفین قرار نگرفته‌اند، مثل نویسنده‌ی سنگ‌های گور سه‌گانه که این جمله‌ی خوش‌آهنگ، مبهم و بی‌شرمانه را نوشته است: «اینجا سه م آرمیده‌اند: مالدونه، میتزو و مادام».

فضاسازی‌های یوسا شبیه معجزه‌اند. یادم می‌آید اولین باری که «توبی، آرام بخواب» را خواندم، خیلی متأثر شده بودم. با وجود ترجمه‌ای که معلوم است یک‌جای کارش می‌لنگد، نوشته‌ی یوسا تأثیرش را می‌گذاشت. حالا هم که سراغ کتاب رفتم و این بخش را مرور کردم، باز تحت تأثیر قرار گرفتم. در هر صورت ماریو بارگاس یوسا برای من شرط کافی است.
نظرات (۴)