Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه خاطره‌ی شوم
آرش آرین
به نام نامی‌اش

علی کودکی پنج‌ساله بود و در یک خانواده‌ی فقیر زندگی می‌کرد. خانه‌ی آنها در یک روستای دورافتاده بود. علی دوساله بود که پدرش را از دست داد. مادر علی به تنهایی او را بزرگ کرده بود و خرجش را می‌داد. مادر علی یک خیاط متوسط رو به پایین بود که کارش چندان‌خوب نبود؛ پس پول کمی درمی‌آورد. این یکی از دلایل بی‌پولی آن‌ها بود.
یک روز علی به همراه مادرش برای خرید به سوپری سر کوچه رفته بود. مادر علی از هر چیزی که نیاز داشت ارزان‌ترینش را بر‌می‌داشت تا قناعت کرده باشد. علی به مادرش گفت: من چیپس می‌خواهم. مادرش هم گفت که این مغازه چیپس ندارد و بعد هم به صاحب مغازه که آقای جعفری باشد اشاره کرد که به دروغ موضوع نداشتن چیپس را تأیید کند. آقای جعفری هم به اجبار و علی‌رغم میل باطنی تأیید کرد؛ چرا که این اولین‌بار نبود که این ماجرا اتفاق می افتاد. علی فهمید که مادرش دروغ می‌گوید و این یک دسیسه‌ی شوم است؛ ولی ساکت ماند و هیچ‌چیزی نگفت. این مسأله در روحیه‌ی علی تأثیر به‌سزایی داشت و باعث شد او به یک انسان عقده‌ای تبدیل شود. انسانی که به آرزوهایش نرسیده بود.

۱۵ سال بعد:
با یک حساب سر‌انگشتی می‌شد فهمید با این‌که علی ۲۰ ساله شده، حادثه‌ی سوپر مارکت هنوز از ذهنش پاک نشده است. علی برای پیدا‌کردن کار به شهر رفت. او می‌خواست کاری پیدا کند که ماشین در آن نقش داشته باشد، چرا که او به ماشین علاقه‌ی زیادی داشت و عاشق رانندگی بود. پس به یک آموزشگاه رانندگی رفت و درخواست کار کرد. او بعد از طی یک دوره‌ی آموزشی در آن آموزشگاه مشغول به کار شد.
علی در هنگام کار بسیار عصبی بود و همیشه به آن سوپری فکر می‌کرد. به تمامی کار‌آموزانش می‌گفت: «شما راننده نمی‌شید. رانندگی که به گاز‌دادن نیست. یه پاره آجر هم که روی گاز بذارین ماشین حرکت می‌کنه. مثلاً اگه یه آجر سالم بذارین روی گاز، ماشین سرعتی بین ۸۰ تا ۹۰ کیلومتر در ساعت می‌گیره. اگه یه سرزده آجر (۷۵٪ یک آجر) بذارین، بین ۶۰ تا ۸۰ کیلو‌متر در ساعت. اگه یه چارَک (۵۰٪ یک آجر) بذارین، بین ۴۰ تا ۶۰ کیلومتر. فقط توجه داشته باشین که اگه ۲۵٪ یه آجر رو بزارین روی گاز، ماشین دنده‌مُرده حرکت می‌کنه و به مرور زمان شمع‌های ماشین خال می‌زنه.»
کار‌آموزان از این طرز رفتار علی می‌ترسیدند و دیگر کسی رغبت نداشت که مربی‌اش علی باشد. مدیریت آموزشگاه، یعنی آقای شفیعی هم از این وضع خسته شده بود و منتظر فرصتی بود که علی لغزشی کند تا او را بیندازد. یک روز که علی به همراه آقای شفیعی در دفتر آموزشگاه نشسته بودند علی گفت: «خب آقای شفیعی؛ از روزهای سخت زندگیت بگو تا بخندیم. آقای شفیعی بسیار ناراحت شده بود و به علی گفت: با این کارَت حکم اخراج خودت رو امضاء کردی.»
بله علی اخراج شد و تنها راه کسب درآمدش هم از او گرفته شد. چند روز که گذشت پس‌اندازهای او هم رو‌به‌اتمام بودند. علی از صفر کِلوین شروع کرده بود و به صفر کلوین هم نزدیک می‌شد.
علی از این زندگی خسته‌کننده ناراضی بود. برای غذا فقط نیمرو می‌خورد. حوصله و پول نداشت تا غذای دیگری تهیه کند. یک روز که مشغول خوردن نیمرو بود ناگهان غذا پرید توی گلویش، سریعاً یک لیوان آب برداشت، اندکی خورد. از قضا آب هم پرید توی گلویش و خَبه شد.
بله علی تمام کرد؛ ولی تصویر سوپرمارکت هنوز روحش را در قبر آزار می‌دهد.

پایان
نظرات (۱۴)