pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید موضوع انشا: روز معلم
اديب فروتن
توانـا بود هـــر کــه دانا بود
به هر کار بستوده کانا بود

مادربزرگ من بسیار مهربان است. او بسیار کهنسال می‌باشد. او بسیار سرحال و سرزنده است. او همیشه به من لبخند می‌زند و با من شوخی می‌کند. ولی او بعضی اوقات که من حوصله‌ی شوخی را ندارم هم با من شوخی می‌کند و کفر من را بالا می‌آورد. او هر وقت به من لبخند می‌زند دندان بسیار زشتش که در اواسط ردیف سمت راست دندان‌هایش قرار دارد معلوم می‌شود و حال من و برادرم را به هم می‌زند. او از این قضیه راضی است. او در جهان تنها کسی است که در سن ۹۳سالگی هنوز چیپس و ماست موسیر و هات‌داگ و سس خرسی می‌خورد. او می‌داند که من از پیرزن‌ها بدم می‌آید و بارها به خود من گفته است که به این خاطر خود را سرحال و سرزنده نشان می‌دهد که من را عذاب دهد. حتی در فصل زمستان او و دوستانش به پیست اسکی می‌روند. لعنت خداوند بر مادربزرگ مهربان من باد. دیروز بالاخره از کوره در رفتم و تصمیم گرفتم مادربزرگ را دار بزنم؛ ولی برادر کوچکترم به من گفت که این کار بی‌فایده است و دار بر روی مادربزرگ اثر نمی‌کند. او می‌گفت که خودش شخصاً چندین‌بار مادربزرگ را دار زده بوده... ولی مادر بزرگ هر بار طاقت می‌آورده است. مادربزرگ من می‌داند که من از کلمه‌ی پیژامه بدم می‌آید و مدام این کلمه‌ی لعنتی را به زبان می‌آورد. من مطمئن هستم که خودش از کلمه‌ی پیژامه دل خوشی ندارد؛ ولی او خورد و خسته‌کردن من را به راحتی خودش ترجیح می‌دهد. برادر کوچکترم می‌گفت که مادربزرگ تمام زندگی‌اش را گذاشته تا ما را بدبخت کند. مادربزرگ حتی چندین‌بار به بابای مدرسه‌ی ما ابراز علاقه کرده است و می‌خواهد با او تجدید فراش کند تا با همکاری او سر من را زیر آب بکنند. من از معلم خود می‌خواهم که کلاه لعنتی خود را قاضی کند و بگوید که من با این وضعیت زندگی چگونه از روز بی‌اهمیت و لعنتی معلم بنویسم؟

نظرات (۲۳)