pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
پلک سنگین مرحله‏ی جدید
معین فرّخی
به رفتار افراد در خانواده‏ها دقت کنید. معمولاً به‏طرز عجیبی، رابطه‏ی بیست‏وچندساله‏ها با والدینشان عاطفی‏تر و نزدیک‏تر از پانزده‏شانزده ساله‏هاست. درحالی‏که می‏دانیم مثلاً پسر بیست‏وچندساله دستِ‏کم در جمع‏ها و محیط‏های متنوع‏تری بوده و هست و بیش‏تر از خانه فاصله گرفته. پس چه اتفاقی می‏افتد که او صمیمانه‏تر برخورد می‏کند؟ آیا واقعاً این است که چون محیط بیرون را دیده، حالا قدر خانواده را بیش‏تر می‏داند و این حرف‏ها؟ شاید باشد. ولی دلیلی که من می‏خواهم بگویم چیز دیگری است.

وقت‏های از زندگی ما هستند که در آن‏ها، ما بی‏آن‏که بدانیم چرا، رفتارمان تغییر می‏کند. آدم‏ها برایمان رنگ می‏بازند و بسیاری از حرف‏ها را به‏یادنمی‏آوریم یا اگر به‏یادبیاوریم برایمان بیش‏تر رنگِ گذشته‏ای را دارند که برای ما نیستند. باورشان نمی‏کنیم یا فکر می‏کنیم همه‏ی آن‏ها، چیزهایی‏اند برای خاطرات دور ما یا اصلاً یک نفر دیگر.
اگر بحران واقعاً وجود داشته باشد –که به‏نظرمی‏رسد وجود داشته باشد- فکر می‏کنم ما در وقت‏های بحرانی همچین چیزهایی را تجربه می‏کنیم. مثلاً در دوران نوجوانی. آن پدری که برای ما اسطوره‏ی خلل‏ناپذیری بود ناگهان می‏شود یک آدمِ کاملاً معمولی و یا حتا از آن بدتر: یک آدم رقت‏بار. مادری که تا آن وقت، همیشه به محبتش نیاز داشتیم، از ما فاصله می‏گیرد و فکر می‏کنیم ضعف ماست که بخواهیم به او نیاز داشته باشیم. وجوهِ منفیِ آدم‏ها برایمان پُررنگ می شوند و علایقِ دوران کودکیمان کم‏کم به مسائلی بچه‏گانه تبدیل می‏شوند. دیگر آن آدم سربه‏زیر قبل نیستیم. آرام نیستیم. پرخاش می‏کنیم. داد می‏کشیم. حساس شده‏ایم. وارد این قضیه نمی‏شوم که نوجوان در آن وقت‏ها می‏خواهد خودش را به جامعه تحمیل کند و می‏خواهد حس حضور داشتن را تجربه کند. این‏ها چیزهایی است که بعدها، بزرگ‏ترها وقتی کاملاً فراموش کردند که در نوجوانی چگونه بوده‏اند، نشستند و درباره‏اش گفتند. اگر حرف‏هایم کلیشه‏ای می‏شود، ببخشید. من فکر می‏کنم ما دربرابر خانواده‏ی خود موضع می‏گیریم، خود را از آن‏ها دور می‏کنیم چون آن‏ها برای ما همان آدم‏های قبلی نیستند و ما آن آدم‏های قبلی را می‏خواهیم. و حتا ما دربرابر خودمان سرگشته می‏شویم و خودمان را هم نمی‏فهمیم چون می‏بینیم ما هم آن آدم قبلی نیستیم. این‏جور چیزها ذهن ما را درگیر می‏کنند. و ما خود را ضعیف‏تر و غریبه‏تر از آنی می‏بینیم که بفهمیمشان؛ چه برسد به این‏که از پَسشان برآییم. و این‏جور وقت‏ها رفتار بزرگ‏ترها –که می‏گویند دوره‏ای است که می‏گذرد و خود را نسبت به آن بی‏اعتنا نشان می‏دهند- بیش‏تر برای ما عذاب‏آور است. چون به‏درستی فکر می‏کنیم آن‏ها حس‏وحال ما را نمی‏فهمند. می‏دانید، می‏خواهم بگویم ما در دوران نوجوانی به یک «شناخت» جدید از زندگی و محیط می‏رسیم. که هزینه‏ی نسبتاً سنگینی دارد. هزینه‏اش ممکن است شکستنِ اسطوره‏های دوران کودکی باشد. یا ساخته شدنِ تصورات کاذب. یا هر چیز دیگر.
فکر می‏کنم جواب چیزی که درابتدا گفتم همین باشد. تجربه‏ای که بیست‏و‏چندساله دارد لزوماً از محیط بیرون نگرفته، تجربه‏ی خاص او این است که خانواده‏اش را آن‏طور که واقعاً هستند می‏بیند و شاید از سر ناچاری قبول می‏کند. ولی ما در مواجهه با موجودات ناشناخته‏ای که آشنای قبل‏ترِ ما بودند، موضع می‏گیریم و طول می‏کشد که بفهمیم این‏ها همان آدم‏های قبلی‏اند. و ما وارد مرحله‏ی جدیدی شده‏ایم.
نظرات (۴)