Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شراب ملک ری درخت گل سرخ
الف.میم
آدم‌ها چه خوب است خدایی هم‌صورت خودشان داشته باشند. خدایی شکل آدم ولی بی‌قهر و کین و همیشه مهربان. بشود وقتی صداش می‌زنی برگشتنش را ببینی و بشنوی که می‌گوید «جانم». جان تختی بود مردمش. ایمان داشت که عشق را خوش است اگر همت کنی و جوابش دهی با عشق. شادِ شادکردن بود. دید این‌ها چه‌قدر وقتی می‌خندند قشنگ‌ترند و وقتی دل‌شان خوش است مهربان‌تر. آستین بالا زد خوشی را مستدام کند. طلا سوغات آورد برای مردم مِسین دل. لب‌خند زد و مهربان بود. سایه‌اش بزرگ و پهن. ملت، همه جا می‌شدند زیرش. لوطیِ توی فیلم‌ها و قصه‌ها ، واقعی‌اش و زنده.
پر است توی دهان مردم داستان‌های تختی. دوبیتی‌های پراکنده‌ای که به‌جای دشت، توی خیابان می‌گذرد. روی تشک کشتی. لای آوارهای بوئین‌زهرا . توی دفتر تبلیغاتیِ تیغ‌ریش‌تراش. وسط اعتصاب غذای دانشجوها. سرِ چهارراه پهلوی. افسانه همین است دیگر. مردم می‌سازندش و این بار مردم داستان‌سرا نبودند. روی یادها کتابت می‌کردند زندگیِ قهرمانِ افسانه‌ای را. فرصتی هم نبوده برای چهل کلاغ کردن. چهل سال بیش‌تر نگذشته و آن‌هایی که از زبان خودش شنیده‌اند «دانشگاه کعبه‌ی من است» خیلی‌شان هنوز زنده‌اند و شاید تنها جزئیاتِ داستان را عوض کرده باشد حافظه‌شان. اصل، درست است و دست‌نخورده. تختی این را گفته. تختی سوار کامیون شده بلندگو به دست و مردم را به کمکِ آوارگان بوئین‌زهرا طلبیده. تختی پای راستِ مدوید را دست نزده که مبادا رنجی بیفزاید بر تن رنجوری. واقعیت است این افسانه‌ی خوبی‌ها. واقعیت شیرینِ مردمان تلخ‌کام. واقعیتِ آن‌که رحم کردن آموخت از دنیای بی‌رحم و سوار کشتیِ نوح نشد به قصد عافیتِ نوکِ کوه. این پایین ماند و دست‌های بزرگش را کاسه کرد سیل بیرون کند از خانه‌ها. شهر، گرم بود از نفس تختی. به ناامیدهای از همه جا رانده که می‌خورد شعله‌ی اجاقِ کورِ سرنوشت‌شان می‌افروخت. هرچه خوبی داشت توی وجودش نذر کاسه‌های خالیِ سرِ دست ملت کرد. و آخر، هیچ نماند برای خودش.
بدتان نیاید. تختی را چندان دور از شأن ندارم که به دست خود کشته شده باشد. مگر چه‌قدر می‌توانستی تحمل کنی؟ بازوهات تا کجا می توانست بکشد این ارابه‌ی لق‌لقوی زواردررفته را یک‌تنه؟ باکم نیست که بگویم کم آورد. تختی بود. جلوی هیچ‌چی که کم نیاورد یا اندوهکی روزمره. حدیث سنگینیِ غصه‌های روزگار را بخوان از مجملِ کم‌آوردن یکی مثل تختی.
قاتل، دیگرکس هم اگر باشد بعید نیست. مگر نامردی سوار نبوده بر همیشه‌ی این تاریخ؟ مگر همیشه یک مرد نبوده جلوی یک لشکر نامرد؟ مرده تا نفسِ آخر زانو خم نکرده و واستاده جلوشان. نامردها تنگ دیده‌اند قافیه را و تیشه از پشت زده‌اند به دیواری که نمی‌گذاشت پیش‌تر بروند به سوی مردمِ خسته. کمرش را شکستند و از پشت خاکش کردند. جوری دیگر برنمی‌آمدند از پَسش. داغِ آدم خوب‌های زیادی نشسته بر دلِ داستان‌های‌مان. سهراب و داش‌آکل و حلاج. حتمن آن‌کس که قصه‌ی ما را دارد می‌نویسد...
--------------------------------------------------------------------------------------------
(عنوان نوشته، نیم‌مصرعی ست سروده‌ی سیاوش کسرایی هنگام زنده‌بودن تختی)
نظرات (۳)