pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مهاجمان فضا اروتیزم در بازی‌های کامپیوتری
آریا بخششی
«گناهم چیه که نظری اینجا نیست؟» [آریا بخششی]

«اولین روزها پس از آنکه مرا از خودکشی‌ام منصرف کردند، همه‌ی دنیا به رویم می‌خندید. همه چیز زیبا بود. همه با من چنان رفتار می‌کردند که انگار یک نوزاد هستم. یک ضعیفِ درمانده. یک بی‌خطر. همه کمکم می‌کردند که زندگی را از نو سر بگیرم؛ و من باز هم فریب دنیا را خوردم.
زمان زیادی سپری شد و من توانستم بار دیگر روی پاهای خودم بایستم. بقیه تا این را دیدند دوباره دشمنم شدند. جهان دوباره تیره و تار شد و اوضاع برگشت. تصمیم قطعی خودم را گرفتم تا قبل از اینکه ترتیبم را بدهند خودم را سربه‌نیست کنم؛ اینبار در خفا و دور از چشم بقیه. هر چه زودتر. قبل از آنکه بخواهند از تصمیمم منصرفم کنند و خودشان سر فرصت، آنطور که دوست دارند زنده زنده پوستم را بکنند...»
از مجموعه‌ی شخصی دست‌نوشته‌هایم - دوران رکود معنوی - دهه‌ی ۱۹۴۰

«آیا در یک خط مستقیم حرکت می‌کرد؟ ناگهان سرعت گرفته و سپس دور می‌شد؟ رنگ عوض می‌کرد؟ توده‌ای شبیه به ابر یا دود از آن خارج می‌شد؟ میزان درخشندگی‌اش متغیر بود؟ شکل آن متغیر بود؟ ناپدید شده و دوباره نمایان می‌شد؟ آیا صدایی تولید می‌کرد؟»
اینها را مردی مسن گفت. آمده از ناکجا‌آباد. موهایی براق و چرب داشت و لباس و شلواری جالب و عجیب و جدید برای من. نمی‌دانم چرا برای لحظه‌ای احساس کردم اسمش باید «جان مکنزی» (این نام اساساً کپی‌رایت دارد و کپی‌رایت آن متعلق به شخص سردبیر است) باشد. بگذریم.
روی سه‌پایه‌ای درست روبروی مرد نشسته بودم. دست‌هایم از دو طرفم آویزان بودند. حالم اصلاً خوب نبود. عرق کرده بودم و روی پلک راستم قطره‌ی درشتی از عرق گیر کرده بود و پایین نمی‌آمد. چشم‌هایم فقط مستقیم را می‌دید و با هر تپش قلبم، دیدم برای لحظه‌ای سیاه می‌شد. مرد منتظر بود جوابش را بدهم. حتی نمی‌توانستم دهانم را که می‌لرزید باز کنم. دهانم سرویس شده بود.
در جایی بودیم مثل یک نیمکره‌ی بزرگ. همه‌جایش سفید بود؛ مثل برفی که بیرون داشت می‌بارید و از پنجره‌ی باریک مستطیلیٍ روی دیوار، گلوله‌هایش را می‌دیدم.
دستم را روی پیشانی و سر و صورتم کشیدم. آوردمش جلوی چشم‌هایم و به‌دقت خیره شدم. انگشت‌هایم را می‌دیدم که به هم فشارشان می‌دهم و لابلایشان قطره‌های عرق است. به حدی سرد و لمس بودند که لمس نمی‌شدند. چشم‌هایم را توی حدقه‌هایم گرداندم. گوشت چشمم درد گرفت. آنقدر چشمم را چرخاندم که بالاخره عادت کردم. بعد به پاهایم نگاه کردم. پابرهنه بودم. لباس و شلوار راه‌راهِ آبی و سفید به تنم بود. [و عنوان این مطلب تیزبازی بود.] سرم را که بالا بردم دوباره نگاهم با نگاهش تلاقی کرد. با نگاهش به جایی اشاره می‌کرد. کمی آن‌طرف‌تر میزی قرار داشت با یک عالمه برگه رویش. از جایم بلند شدم. با هم رفتیم سمت میز.
روی آن تصویرهایی بود از کوه‌ها و اقیانوس‌ها و دو عکس که نفهمیدم کجاها هستند.
یکی مردی برهنه بود وسط دایره‌ای سفید و اطرافش سیاه. دیگری منظره‌ای بود که انگار کسی از روی ابرها ببیند؛ کوه‌ها و زمین زیر پا بودند.
گوشه‌ای از این تصویر، شیء عجیبی می‌دیدم که نمی‌دانم درست توصیفش می‌کنم یا نه؛ شیء بیضی‌شکلی به صورت مایل در گوشه‌ی بالای راست تصویر بود. وسطش بیضی کوچک‌تر و تیره‌تری قرار داشت. به آن که خیره شدم، مرد سرش را به نشانه‌ی تأیید بالا و پایین برد.
پس از مدتی گفت: «بله... شیء ناشناخته‌ی پرنده».
بعد به صحبت‌کردن ادامه داد و من گوش‌هایم گرفت و از حرف‌های آخرش چیزی نفهمیدم.
دیدم کم‌کم هوای بیرون دارد تاریک می‌شود و مثل اینکه چیزی جلوی خورشید را بگیرد، همه‌جا تاریک شد و من با حرکت دستم به جلو از خواب پریدم...
نظرات (۱۰)