Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی ... سایه‌بازی
طوفان موسوی
قسمت اول: آغازی برای بهشت

قسمت دوم:
چشم‌ها را باید درآورد*

دنیای آدم‌ها آرام‌تر بود، اما سرزمین سایه‌ها دیگر شب‌ها هم سایه‌ای به خود نمی‌دید. در خانه‌ها پنهان می‌شدند. از خدا درخواست می‌کردند آدم‌ها هیچ‌وقت نخوابند تا آن‌ها به محل زندگی‌شان برنگردند. اما خودشان هم می‌دانستند بی‌فایده است، بالاخره خواب سراغ هر کسی می‌رفت. وقتی آدمی می‌خوابید سایه‌اش دعا می‌کرد کاش از خواب بپرد، یا بی‌خوابی بزند به سرش. این‌ها همه به‌خاطر این بود که هیچ‌کدام آمادگی لازم را برای روبه‌رو شدن با چنین واقعه‌ای نداشتند. باتجربه‌ها در طول تاریخ سرزمین‌شان همچین چیزی را ندیده و نخوانده بودند. زمینه‌ای برای ناپدیدشدن یک سایه، قبل از مرگ طبیعی صاحب‌اش وجود نداشت. اینکه یکی از میان‌شان برخلاف قانون چندهزار ساله آن سرزمین، دست به حرکتی زده بود که قابلیت نمادین شدن داشت، سایه‌ها را بیشتر می‌ترساند. پدر و مادرها تمام حواس‌شان به بچه‌های تازه‌بالغ‌ بود تا هوس گم‌وگورشدن نکنند. بچه‌های کوچک‌تر هم بر اثر کم‌توجهی، آدمی را می‌دیدند که با چشم‌های بسته و بدون سایه، پشت پنجره اتاق‌شان پرسه می‌زند.

در یکی از شب‌ها که آسمان آرام‌آرام روشن می‌شد و ساکنین شهر یکی پس از دیگری ناپدید می‌شدند تا به سرکار بروند، زنگ تلفنِ یکی از بزرگ‌ترین خانه‌های شهر به صدا درآمد. خانه‌ای متعلق به پیرمرد و پیرزن پولداری که روزها گریه کرده و غصه خورده بودند. خدمتکار خانه گوشی را برداشت و مشغول حرف‌زدن شد. پیرزن که در طبقه بالا بود نزدیک پله‌ها آمد. چشم‌های توخالی‌اش را به صورت خدمتکار دوخت و شروع کرد آرام از پله‌ها پایین آمدن. گوشی را که گذاشت رو کرد به پیرزن و گفت: «خانم از اداره پلیس بود. پسرتان پیدا شده.» وسط پله‌ها ایستاد. خدمتکار گفت: «باید سریع‌تر خودتان را به اداره پلیس برسانید. رئیس پلیس می‌خواهد قبل از اینکه صاحب‌اش بیدار شود ببیندتان، تا شب که همه اهالی جمع می‌شوند تکلیف...» حرف‌اش تمام نشده بود که غیبش زد، صاحب‌اش دیگر بیدار شده بود و باید می‌رفت. پیرزن هم چون فقط خودش در خانه مانده بود، تنهایی به اداره پلیس رفت. شهر داشت کاملا روشن می‌شد و خلوت. دیگر خطری کسی را تهدید نمی‌کرد. پیرزن به اداره پلیس که رسید نگران از چیزی که پشت در منتظرش بود، وارد شد. همه پاسگاه را ترک کرده بودند و رئیس‌پلیس هم از چند ساعت‌دیگر رفتن‌اش گفت. از پیرزن خواست که اجازهٔ کشتن پسرش را بدهد، چون «ما نمی‌دانیم این چه مرضی است یا اصلا مرض است یا نه. برای اینکه بقیه را آلوده نکند مجبوریم. اون طبیعی نیست ما نمی‌دانیم باید باهاش چی کار کنیم. تنها راهی که به فکرمان می‌رسد همین است.» پیرزن جوابی نداد. درخواست کرد پسرش را ببیند. پلیس درِ کشوی میزش را باز کرد تا کلیدها را بردارد، گفت: «توی یکی از خرابه‌های بیرون شهر پیداش کردیم. دائم به خودش نگاهی می‌انداخت و بلند گریه می‌کرد. جزئیات بدن انسان‌ها را پیدا کرده، روی جاهایی از دستش پوست و رگ درآورده. از وقتی دستگیرش کردیم ساکت است، انگار...» ناگهان کلیدها روی زمین افتاد و فقط پیرزن در آن پاسگاه ماند. صاحب رئیس‌پلیس زودتر از همیشه بیدار شده بود. زن به دور-و-برش نگاه کرد، روی میله‌های کوتاهی که بالای در بازداشتگاه بود خیره ماند. جلوتر رفت تا آن‌ور میله‌ها را ببیند. با فاصله کمی روبه‌روی در ایستاد. سایه عجیب‌و‌غریبی که به طرفش زل‌زده بود را می‌دید. سرش را نزدیک میله‌ها برد تا پسرش را واضح‌تر ببیند. صورت‌اش هنوز سایه بود و با چشم‌های باز پیرزن را نگاه می‌کرد.

شب که سایه‌ها یکی‌یکی از سر کار برمی‌گشتند، خبرخوشی در شهر پخش شد: «سایه‌ای که کابوس‌اش را می‌دیدیم، دستگیر شده و قرار است به یکی از نقاط کم رفت‌وآمد شهر منتقل شود، تا تحت شرایط امنیتی محافظت شود.» پیرزن و پیرمرد قراری با مقامات بلندپایه و پلیس، مبنی بر پرداخت پول زیادی در ازای نکشتن پسرشان گذاشته بودند. روزها می‌گذشت و آن‌ها سعی می‌کردند امیدشان را در مشخص‌شدن واقعه‌ رخ‌داده از دست ندهند. هر از چند گاهی کسی پیدا می‌شد که ادعا داشت نقاط مبهم معادله را پیدا کرده، اما ادعاها دوامی نداشتند. به‌هرحال پیرمرد و پیرزن دیگر عادت کرده بودند که پسرشان را مثل قبل نبینند. مردم هم از ابهامات خسته شدند و پای قسمت را به‌میان آوردند و در کنار تفریحات‌شان بعد از مثلا بازدید از موزه، به دیدن سایه‌ای می‌رفتند که زمانی باعث شده بود، تحمل ماندن در محل زندگی‌شان سحت شود.

ادامه دارد...


* سلام سهراب سپهری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرامتن: یکی از ستون‌های پرونده قبلی‌رو خوندم. تصمیم گرفتم اینجا عکس بزارم. چند روز گذشت. نظرم عوض شد. (فعلا) عکس نمی‌زارم.
نظرات (۱)