|
|||
من این همه نیستم سفرنامهی علمی-تخیلی اصفهان |
| اشکان خیلنژاد |
«کتابهای خود را نگهداری کنید؛ چرا که در آینده به آنها نیاز خواهید داشت.»
***
جون هر کس که دوست داری جوابمو بده! آقا بنده بهشخصه غلط کردم «دست» بردم توش. اصلاً اگه بگم سگ درگاهتام راضی میشی این سری هم به ما حال بدی؟ به جون عزیزم «دست» تو مطلبت نمیبرم. جدی... شیشتا جدی که حتی یه واو هم از متنت کم نمیکنم. حداقل یه الو بگو... من که میدونم هستی. اصلاً یه چیز دیگه؛ گه خوردم. آره گه خوردم. نه تنها گه تو رو، بلکه اگه اجازه بدی و ناراحت نشی گه خانوادهت رو هم با لذت وافر خوردم.
[مدتی سکوت و غمآلودتر]
اشکان خوار و خفیفم نکن انقدر... پرونده اوضاعش خرابه. تا ۲ شمارهی دیگه کمکمون کن. هر کار شنیعی که بخوای برات میکنم... کمکمون میکنی؟ جواب یک کلمهست: آره یا نه؟ اگرم سکوت کنی یعنی آره! اشکان پول موبایلم زیاد میشه. [بوق ممتد]
این آخرین پیغام سردبیر نسبتاً محترم مجلهی زرد پرونده بود روی خط منزل.
سفرنامهی علمی-تخیلی اصفهان
نتیجهگیری: نصفِجهان چیزی جز اتلاف وقت و انرژی و سرمایه نیست.
پس از کلی نذر و دعای حاجت و ختم مفاتیحالجنان و صلوات به روح شیخ بهایی فقید، بخت به ما هم روی آورد و شاهعباس طلبید که دیدی به اصفهان (نصفِجهان) بزنیم و ما هم سراپا شعف و شفق پا در رکاب رفیقان شفیق خود، عازم عزیمت به نصفِجهان شدیم...
البته خداوند منان را شاهد گفتههای خود میگیریم که با کلی درخواست از سمت رئیس دانشگاه و دانشکده تن به سفر با این دانشجویان معلومالحال و عامی و در اقلیت دادم.
در درپیتبودن اتوبوس همین بس که قرمز بود. قسمت آخر و بوفهنشین نصیب ما گشت؛ بهواسطهی کهولت سن و مقام. دریچهای مشبک در عقب اتوبوس تعبیه کرده بودند که هوای گرم موتور را به درون اتاق راهنما بود و هر از چند گاهی بوی نامطبوعی از خود رها میکرد که این بندهی حقیر برای انسجام و عدم گسست بین دوستان، با بالابردن دست خودْ قبول فاجعه میکردم و بوی نامطبوع را بهگردن میگرفتم.
۹ ساعت راه از تهران تا نصفِجهان، آن هم با ساندویچ پلاسیده، هر یبسی را به بیرونروی افراطی سوق میدهد. ولی بچهها با اقتدار تمام و عزم راسخ به یبوست خود ادامه دادند و تن به دستشویی پرکثافت «مسافرخانهی ضیایی» ندادند. [اسم ضیایی را به خاطر بسپارید؛ بهواسطهی استعمال زیاد آن در بخش حوادث جراید.]
شب را از ترس هجوم دوست چشمسبز ناپاکمان در بیداری مطلق به صبح رساندیم. به امید اندکی خواب در اتوبوس بودم که بدون هماهنگی، ضعیفگان دیروز به مدد «میکآپ» روز تبدیل به دلبرکانی جذاب شده بودند. اندیشهای خوفناک در پس ذهنم درخشید و خواب از سرم پرید. با نقشهای ازپیشتعیینشده، با دوستان دست به رقصاندن آن ملوسکان زدیم... آهنگ «چجوری؟ اینجوری» از راننده، رقص جذاب از دختران و خندههای معنادار از ما دوستان. جای تمام دوستان الدنگم خالی.
چیزی جز عکس ۳۶۰ و دستانداختن کارگران نسبتاً شریف و سادهدل «شرکت درخشان قطعهسازان اصفهان» حاصل نشد.
در تمام مدت برگشت از بازدید علمی منتظر بودم پا در سنگفرشهای میدان شاه بگذارم. حس عجیبی ناگاه سراپای وجودم را فرا گرفت... و در پوست حقیر خود سخت میگنجیدم...
با نگاهی اجمالی: شیخ لطفالله را عاشقانه و عالیقاپو را قاصرانه یافتم. چادرها و خیمههای نمازجمعه، حیاط مسجد امام را به آلودگی تصویری دچار کرده بود. ترس شب هم رنگ از تمثال شاهعباس در سردر بازار قیصریه پرانده بود.
خودمانیم؛ بعد از تنها یک ساعت تمام مجموعه برایم تکراری شد. و ناچار به سرگرمکردن نسوان اصفهانی پیرامون میدان روی آوردم.
من آدم زیاد باهوشی نیستم، ولی شما هم بعد از یکدور چرخزدن با اسبان لنگِ بیتربیت اطراف میدان، متوجه میشوید که ۲ تا مسجدِ اطراف میدان خیلی احمقانه است. و حتی آنهمه پل جورواجور روی «زندهرود» چیزی جز اتلاف وقت و انرژی و سرمایه نیست.
آخر شب در یک فستفود غذا خوردیم که این خود پارادوکس عظیم، عزیمت به اصفهان با آنهمه غذای محلی بود. شب دوم با خلای مسافرخانهی جدید ارتباط بهتر و راحتتری برقرار کردیم و حاضر به رفع یبوست ۲روزه شدیم و آرامش بین بچهها حاکم شد.
بازدید علمی دوم از کارخانهی پروفیل سپاهان بسی جذاب بود و خوفناک. گویا هر روز تعداد کثیری از افراد آنجا به دلیل نواقص فنی، جان بیارزش خود را به جانآفرین تقدیم میکنند و این خود به سوژهی خندهی کارکنان آنجا بدل گشته بود؛ بهطوریکه با مرگ هر دوست خود کف میزدند و مشتاق دوستان جدید بودند و این خود باعث کارآفرینی میشد.
نهار بریونی خوردیم که چندان سیرکننده نبود و بعد از ۹ ساعت به تهران رسیدیم. در طی برگشت به نکات زیر پی بردم:
۱- مردم نصفِجهان اصلاً خسیس نیستند؛ چرا که بهشدت فقیرند و اینهمه جوک چیزی جز گسست اتحاد و انسجام ایران را در پی ندارد.
۲- مردم نصفِجهان جزو بینمکترین مردمان جهانند و حتی لهجهیشان هم ساده است.
۳- دختران اصفهانی با کلی بزک و دوزک قابل قیاس با نیمنگاه دختران شیرازی هم نیستند، با احترام به شعر دخترشیرازی TM
۴- این همه بنا در اصفهان چیزی جز اتلاف وقت و انرژی و سرمایه نیست.
والحمدلله وحده و صلی الله محمد و
عترته و حسبنا الله و نعم الوکیل
بیستوهشتم ذیالحجه ۱۴۲۹
اشکان خیلنژاد
نظرات (۲۴)
جون هر کس که دوست داری جوابمو بده! آقا بنده بهشخصه غلط کردم «دست» بردم توش. اصلاً اگه بگم سگ درگاهتام راضی میشی این سری هم به ما حال بدی؟ به جون عزیزم «دست» تو مطلبت نمیبرم. جدی... شیشتا جدی که حتی یه واو هم از متنت کم نمیکنم. حداقل یه الو بگو... من که میدونم هستی. اصلاً یه چیز دیگه؛ گه خوردم. آره گه خوردم. نه تنها گه تو رو، بلکه اگه اجازه بدی و ناراحت نشی گه خانوادهت رو هم با لذت وافر خوردم.
[مدتی سکوت و غمآلودتر]
اشکان خوار و خفیفم نکن انقدر... پرونده اوضاعش خرابه. تا ۲ شمارهی دیگه کمکمون کن. هر کار شنیعی که بخوای برات میکنم... کمکمون میکنی؟ جواب یک کلمهست: آره یا نه؟ اگرم سکوت کنی یعنی آره! اشکان پول موبایلم زیاد میشه. [بوق ممتد]
این آخرین پیغام سردبیر نسبتاً محترم مجلهی زرد پرونده بود روی خط منزل.
سفرنامهی علمی-تخیلی اصفهان
نتیجهگیری: نصفِجهان چیزی جز اتلاف وقت و انرژی و سرمایه نیست.
پس از کلی نذر و دعای حاجت و ختم مفاتیحالجنان و صلوات به روح شیخ بهایی فقید، بخت به ما هم روی آورد و شاهعباس طلبید که دیدی به اصفهان (نصفِجهان) بزنیم و ما هم سراپا شعف و شفق پا در رکاب رفیقان شفیق خود، عازم عزیمت به نصفِجهان شدیم...
البته خداوند منان را شاهد گفتههای خود میگیریم که با کلی درخواست از سمت رئیس دانشگاه و دانشکده تن به سفر با این دانشجویان معلومالحال و عامی و در اقلیت دادم.
در درپیتبودن اتوبوس همین بس که قرمز بود. قسمت آخر و بوفهنشین نصیب ما گشت؛ بهواسطهی کهولت سن و مقام. دریچهای مشبک در عقب اتوبوس تعبیه کرده بودند که هوای گرم موتور را به درون اتاق راهنما بود و هر از چند گاهی بوی نامطبوعی از خود رها میکرد که این بندهی حقیر برای انسجام و عدم گسست بین دوستان، با بالابردن دست خودْ قبول فاجعه میکردم و بوی نامطبوع را بهگردن میگرفتم.
۹ ساعت راه از تهران تا نصفِجهان، آن هم با ساندویچ پلاسیده، هر یبسی را به بیرونروی افراطی سوق میدهد. ولی بچهها با اقتدار تمام و عزم راسخ به یبوست خود ادامه دادند و تن به دستشویی پرکثافت «مسافرخانهی ضیایی» ندادند. [اسم ضیایی را به خاطر بسپارید؛ بهواسطهی استعمال زیاد آن در بخش حوادث جراید.]
شب را از ترس هجوم دوست چشمسبز ناپاکمان در بیداری مطلق به صبح رساندیم. به امید اندکی خواب در اتوبوس بودم که بدون هماهنگی، ضعیفگان دیروز به مدد «میکآپ» روز تبدیل به دلبرکانی جذاب شده بودند. اندیشهای خوفناک در پس ذهنم درخشید و خواب از سرم پرید. با نقشهای ازپیشتعیینشده، با دوستان دست به رقصاندن آن ملوسکان زدیم... آهنگ «چجوری؟ اینجوری» از راننده، رقص جذاب از دختران و خندههای معنادار از ما دوستان. جای تمام دوستان الدنگم خالی.
چیزی جز عکس ۳۶۰ و دستانداختن کارگران نسبتاً شریف و سادهدل «شرکت درخشان قطعهسازان اصفهان» حاصل نشد.
در تمام مدت برگشت از بازدید علمی منتظر بودم پا در سنگفرشهای میدان شاه بگذارم. حس عجیبی ناگاه سراپای وجودم را فرا گرفت... و در پوست حقیر خود سخت میگنجیدم...
با نگاهی اجمالی: شیخ لطفالله را عاشقانه و عالیقاپو را قاصرانه یافتم. چادرها و خیمههای نمازجمعه، حیاط مسجد امام را به آلودگی تصویری دچار کرده بود. ترس شب هم رنگ از تمثال شاهعباس در سردر بازار قیصریه پرانده بود.
خودمانیم؛ بعد از تنها یک ساعت تمام مجموعه برایم تکراری شد. و ناچار به سرگرمکردن نسوان اصفهانی پیرامون میدان روی آوردم.
من آدم زیاد باهوشی نیستم، ولی شما هم بعد از یکدور چرخزدن با اسبان لنگِ بیتربیت اطراف میدان، متوجه میشوید که ۲ تا مسجدِ اطراف میدان خیلی احمقانه است. و حتی آنهمه پل جورواجور روی «زندهرود» چیزی جز اتلاف وقت و انرژی و سرمایه نیست.
آخر شب در یک فستفود غذا خوردیم که این خود پارادوکس عظیم، عزیمت به اصفهان با آنهمه غذای محلی بود. شب دوم با خلای مسافرخانهی جدید ارتباط بهتر و راحتتری برقرار کردیم و حاضر به رفع یبوست ۲روزه شدیم و آرامش بین بچهها حاکم شد.
بازدید علمی دوم از کارخانهی پروفیل سپاهان بسی جذاب بود و خوفناک. گویا هر روز تعداد کثیری از افراد آنجا به دلیل نواقص فنی، جان بیارزش خود را به جانآفرین تقدیم میکنند و این خود به سوژهی خندهی کارکنان آنجا بدل گشته بود؛ بهطوریکه با مرگ هر دوست خود کف میزدند و مشتاق دوستان جدید بودند و این خود باعث کارآفرینی میشد.
نهار بریونی خوردیم که چندان سیرکننده نبود و بعد از ۹ ساعت به تهران رسیدیم. در طی برگشت به نکات زیر پی بردم:
۱- مردم نصفِجهان اصلاً خسیس نیستند؛ چرا که بهشدت فقیرند و اینهمه جوک چیزی جز گسست اتحاد و انسجام ایران را در پی ندارد.
۲- مردم نصفِجهان جزو بینمکترین مردمان جهانند و حتی لهجهیشان هم ساده است.
۳- دختران اصفهانی با کلی بزک و دوزک قابل قیاس با نیمنگاه دختران شیرازی هم نیستند، با احترام به شعر دخترشیرازی TM
۴- این همه بنا در اصفهان چیزی جز اتلاف وقت و انرژی و سرمایه نیست.
والحمدلله وحده و صلی الله محمد و
عترته و حسبنا الله و نعم الوکیل
بیستوهشتم ذیالحجه ۱۴۲۹
اشکان خیلنژاد
نظرات (۲۴)



سفرنامهی علمی-تخیلی اصفهان

زر نزن بابا كي تورو راه داده اصفهان اصلا؟
پالپ خر بيا اين رفيقاي ازگلتو جم كن از توي اين پربنده بابا ...طططط ازيز
ازيز و مرز
به نظرم خيلي عر عر ميكني ؛ لازمه توسط صاحبت تنقيه بشي عزيز
آخه تو کی هستی که به خودت اجازه میدی در مورد اصفهان زر بزنی؟
حالا اگر ضرورت ایجاد می کرد آدرس هم بپرسی ازشون اون موقع دیگه سفر به مراتب خاطره انگیز تر می شد .
آقا اینجا دعوا خیلی حدیه. ما فقط با اون جمله اول خیلی حال کردیم. کتاب و اینا، هنوز بقیه شو نخوندم. نظرم ندارم. خوندمم ترجیح میدم نظر ندم. این اصفهانیا بیشتر از نصفشون زیر زمین به نظر میادا. از ما گفتن.
be nazare man in matlab chanta payame amoozande dare
agar pesarim tarjihan berim shiraz .
agar ehyanan kasi shekamesh khoob kar nemikone aslan nare
agar kasi mikhste bere masajedesho bebine ta dir nashode sarfe nazar kone
(va sai konim az esfehan chizi nagim chon aslan jaye naghd nadare)
That's all folks
یاور استاد
خیلی غلط زیادی کردی
از کدوم گورستونی اومدی اصفهان؟
از شیراز لابد؟
غریتی دهاتی گشاد
خاک بر سر این سر دبیر
شما ها اصلاً همتون به درد گوه خوردن می خورین
حالا ناسيوناليست بودن يك طرف، رو شهرت ديگه غيرت داشته باشي خيلي سوژه است. اين امان رو پيداش كنيد يك شادمون كنه.
يك كم.
hey yaroo
man kari nadaram ke az kooodoom gooorestooni ba che fekre gooorestooni omadi be shahri ke az diare kohan ta konon sambole ziibaie va farhang dar irane
be har hal in ke on rooostatooon vase dashtane rabete ba shahrhaye bozorg vasileye naghlieye hesabi nadare be ma marboot nist
vali khafesho geda zade ke omadim shiraz vase falooode khordanetoon az mane mosafer pool gereftin badbakhta
2 fekr konam matahtet dar hale sookhtane az inke inja super milliarder neshine va oje sanaat dar esfahane
3 sookhti ke on hafezie va on sadiie (mahaleye ashraf neshin:)) )
enghadar binande va havakhah nadare
4 beryoonie esfahano kamtar kaC tooneste kamel bokhore chon kheyli sari sir mikone va age to nashodi moshakhasan ye regim ehtiaj dari gamboo
5 rajebe 2khtaraye esfahan harfi nazan ke bedoone arayesh ziban
na ba 2ton arayesh mesle 2khtaraye dehatetoon ke taze ba onam ghabele .... nistan
6 Dge pato to shahr nazar dahati , ghablesh boro 1dore shahr neshini
واي ننه.كي به تو ويزا اصفهان داده؟ غربتي،اون شهري،ننگاعار
این که از اول نتیجه رو گفتی خیلی خوب بود.
برای خوندن جالب بود! :دی
ببین منو...
راست میگه
نمی خوام داد بزنم
ولی قبول کن دیگه
حقیقت همیشه مزه گه میده
اینبار میگم از تو میگم از من/خیلیا هستن که نمی خوان بفهمن حرفم/
میگین مطلب ننویس از شهر و قومیت پس از چی بنوسیم؟/ از کوهو درخت و جنگل؟
جزئیاتشم باشه گل و گیاه و شبنم!/ یا از یه پارتی تو لندن بگم که دختراشون شب چه کردند/
بشیتم از لام تا کام خالی ببندم که مردم تو دربند برقصن/د،بخندند،بگن اینا چه بامزن!
وااااای به من حسودی کردن چون می دونستن دارم بزرگ می شم کم کم...
ریدی بابا
نمیدانم چطور به خودتان اجازهی اینچنین توهینی را میدهید. به هر حال شایسته نیست در بارهی زادگاه چند میلیون ایرانی اینگونه سخن گفت.
نمیدانم، شاید از صغر سنیتان باشد.
اووووووووووووه چه بی جنبه ! ( خطاب به کامنت گذاران )
ما یه دختر شیرازی همکلاسیمون بود خیلی تعریفی نداشت به این TM خیلی اطمینان نکن ( خطاب به نویسنده )
راستی منم یه چند صفحه خاطره از مردم شریف و شهر مقدس اص .... (بردن اسمش خطریه گویا ) دارم بیا ضمیمه این نوشتت کن :)
بسی خوب.
کامنت گذاران دست از هر امیدی بشویید؛مادرزاد ریدید.
فکر کنم به اخر مطلبت باید اضافه کنی که در ضمن هموطنهای اصفهانیمون کاملا بی جنبه هستند
تعصب زیاد از حد همیشه باعث جهل و نادونی میشه