pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خون‌دماغ یک بازی خطرناک
زهرا غمناک
بدون حرف خاصی می‌روم سر خود مطلب. یک کاری هست که نمی‌شود به‌ش گفت بازی، اما به‌شدت سرگرم‌کننده است و ساعت‌ها می‌تواند وقت آدم را بگیرد. البته ممکن است بشود به‌ش گفت بازی. راستش این دیگر سلیقه‌ای است و بستگی به این دارد که بخواهید به‌ش بگویید بازی یا نه، به هر حال اصل موضوع هم‌چنان برقرار است.

به لذتی که آدم از آزاردادن خودش می‌برد می گویند مازوخیسم. این چیز خاصی نیست و تا این جایش را تقریباً همه می‌دانید. یک وقت‌هایی است که یک بچه به‌شدت احساس تنهایی می‌کند. یعنی ممکن است حتی تنها هم نباشد، در خانه نشسته باشد و نداند چه‌طوری باید خودش را سرگرم کند. بقیه هم که مشغول کارهای خودشانند. مادر لابد توی آشپزخانه غذا می‌پزد (بله، یک مادر طبیعی همیشه توی آشپزخانه غذا می‌پزد؛ لابد از فردا هم فمینیست‌ها می‌خواهند به من گیر بدهند؛ اما به درک، من خودم ختم این خزعبلاتم) پدر که خانه نیست، اگر هم باشد با مادر توی آشپزخانه مشغول است... نه خب شما فرض کنید دارد جدول حل می‌کند یا تلویزیون تماشا (آخر این چیزها را که دیگر من نباید بگویم؛ پس فکر می‌کردید تمام مدتی که پدر و مادرتان هر دو می‌رفتند توی آشپزخانه و شما هم مثل بچه‌های بی‌گناه می‌نشستید توی اتاق و نقاشی می‌کشیدید، سرتان کلاه نمی‌رفت؟ لابد برای شما هم قصه‌ی همیشگی «کیسه‌کشیدن» را برای زمانی که هر دو با هم می‌رفتند حمام سر هم کرده‌اند. آن وقت شما هم باور می‌کردید؟ اصلاً فعل کشیدن را به جز کیسه با چه چیزهای دیگری می‌توانید استفاده کنید؟) خواهر و برادر و این‌ها هم یک جایی هستند دیگر، به هرحال مهم این است که هیچ‌کس حواسش به آن بچه نیست. اگر بود که دیگر نمی‌نشست توی اتاق و حوصله‌اش سر نمی‌رفت.

این می‌تواند در یک مهمانی هم اتفاق بیفتد. جایی که بچه‌ی هم‌سن‌و‌سال آن بچه‌ی مذکور وجود ندارد و بچه هم با لباس‌های مهمانی‌اش تمام مدت مجبور است بنشیند روبه‌روی تلویزیون یا حتی بعضی جاها آن‌ور‌تر، چون اتاق نشیمنشان با اتاق پذیرایی فرق دارد و خلاصه بترکد از بی‌حوصلگی. بدتر از این، آن است که هر از چندگاهی یکی از افراد میزبان بیاید و مثلاً لپ بچه را بکشد (راهنمایی:فعلِ کشیدن) و بخواهد بهش محبت درپیتی ابراز کند. آن میزبان اگر آدم حسابی بود، بساط سرگرمی این بچه را هم که مثلاً مهمانشان است فراهم می‌کرد.

خلاصه، تنها راه فرار از یک هم‌چنین موقعیت‌های مزخرفی، دستشویی است. دستشویی که بهترین مکان برای فکر‌کردن است. دیوارهایش کاشی دارد و همیشه می‌شود موقع دستشویی‌کردن با دقت نگاهشان کرد و نظم خوشایندی بینشان پیدا کرد که به‌وسیله‌ی بی‌نظمی خوشایندتری به هم می‌ریزد. رنگ‌های شاد دارد معمولاً. (به هر حال به‌واسطه‌ی کاشی‌های رنگارنگ و آفتابه‌های پلاستیکی جالب و صابون) توی دستشویی بچه تنهاست و مهم‌تر از همه آینه دارد که می‌شود آدم خودش را توی آن نگاه کند (درباره‌ی دستشویی‌هایی که حتی آینه هم ندارند هیچ حرفی نمی‌توانم بزنم جز این که متأسفم).

این‌جاست که پای آن کاری می‌آید وسط که معلوم نیست بازی است یا نه، اما من به ترجیح خودم بهش می‌گویم بازی. اسم خاصی هم ندارد. می‌توانیم اسمش را بگذاریم خودکشی‌بازی یا مثلاً مازوخیسم‌بازی یا بازی خطرناک. بازی از این قرار است که بچه یک‌شالی از یک‌جایی گیر می‌آورد. اگر خانه‌ی خودشان باشد که گیر‌آوردنش کاری ندارد. در مهمانی به زحمت بیش تری احتیاج دارد اما باز عملی است، من خودم امتحان کرده‌ام و جواب داده است. بعد که شال را گیر آورد، می‌رود دستشویی و تنهایی خودش را توی آینه نگاه می‌کند. این جور مواقع همیشه آدم می‌ترسد از پشت سرش یکی بیاید بیرون. یکی که خیلی زشت و چندش‌آور است و فقط هم تصویر مجازی‌اش توی آینه معلوم می‌شود و نمود حقیقی که با چشم دیده شود ندارد. بعد شال را می‌پیچد دور گردنش و دو سرش را با دو دستش نگه می‌دارد و بعد محکم می‌کشد. اولش که بچه زیاد وارد نیست ممکن است شال خوب جا نیفتد و سرفه‌اش بگیرد. اما جایی از گردن هست که بالای سیبِ گلوست. آن‌جا را هر چقدر هم که فشار بدهی سرفه‌ات نمی‌گیرد. شال باید همان‌جا بیفتد و بچه دو طرفش را محکم بکشد. تا حدی که چشمش سیاهی برود و همه‌چیز در نظرش اغراق شود. در همین لحظه‌ی سیاهی‌رفتن چشم، باید به آینه نگاه کند. تصویری که می‌بیند واقعاً وحشتناک است. خودش را می‌بیند که دور چشم‌هایش سیاه ِ سیاه شده و آن موجود چندش‌آور را پشت سرش می‌بیند. یک سری ستاره‌ی درخشان را هم که پرواز توی هوا می‌بیند و به طور کلی رنگ‌ها تیره‌تر می‌شوند. بچه می‌تواند این کار را چند بار انجام بدهد اما هر بار نباید زیاد فشار را روی گلویش نگه دارد. همان زمانی که ستاره‌های درخشان وارد فضا شدند و پرواز کردند، وقتش است که فشار را از روی گردنش بردارد، تا پنجاه بشمرد و به خودش استراحت بدهد و بعد دوباره از سر بگیرد. درجه‌ی کراهتِ موجودات وحشتناکی که بچه کنار خودش توی آینه می‌بیند، به نسبت فشار اولیه تغییر می‌کند.

این یک بازی خطرناک است. سرگرم‌کننده است و به هرحال مسئولیت عواقبش هم با بازیکن. من خودم را از هر گناهی منزه می‌دانم.
نظرات (۸)