Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
پلک سنگین شوخی
معین فرّخی
شاید این نوشته کمی شخصی باشد. نمی‌دانم. ولی من چند مورد مشابه دیده‌ام. به‌هرحال. دوران دبیرستان و راه‌نمایی ما، دوران اوج چت و روابط اینترنتی بود. روم‌ها از چراغ‌های روشنی که لب‌خند می‌زدند پر بود. یادم هست که آن موقع‌ها -محض کلاس‌گذاشتن هم که شده- دوست اینترنتی غیر ایرانی هم داشتم. که با زبان دست‌وپاشکسته با هم حرف می‌زدیم. ولی چیزی که از روابط با خارجی‌ها جذاب‌تر بود، روابط با جنس مخالف بود.

دقیق یادم نمی‌آید چند سالم بود. چهارده پانزده شاید. آی‌دی‌ام یک آی‌دی معمولی بود. اسم خاصی نداشت. بی‌کاری‌هایم را تو روم‌های شهرمان می‌گذراندم. آدم‌های آشنا پیدا می‌شد گاهی و با هم حرف می‌زدیم. این هم بود که گاهی پسرها به خیال این‌که دخترم به من گیر می‌دادند که بیا با ما دوست شو. اغلب حوصله‌شان را نداشتم و بی‌خیال حرف‌زدن با آن‌ها می‌شدم. اما یک بار به سرم زد یکی‌شان را بگذارم سر کار. تعریف‌کردن جزئیاتش اهمیتی ندارد. همین را بگویم که نزدیک مدرسه‌ی دخترانه‌ای که به مدرسه‌ی ما هم نزدیک بود قرار گذاشتم و گفتم که مال آن‌جا هستم. آن بنده‌ی خدا هم کلی مشخصات داد که بتوانم راحت پیدایش کنم. و راحت پیدایش کردم. با چندتا از بچه‌ها رفتیم برای خنده. و خندیدیم به این‌که نیم ساعتی آن‌جا ایستاد و بعد که ما بی‌خیال خندیدن شده بودیم، او بی‌خیال نشده بود.

جالب است. بعداً که این داستان را برای چند نفر تعریف کردم، دیدم آن‌ها هم خاطره‌ای شبیه به این دارند. حالا به نظرم کاری کاملاً غیرمنطقی و غیراخلاقی می‌آید. چرا من آن کار را کردم؟ و شاید شما کار شبیه آن؟ این هم از آن چیزهایی است که مخصوص نسل ماست؟ یا یک جور زنگ خانه‌ی مردم را زدن و فرارکردن است؟

من فکر می‌کنم چیزهایی بیش‌تر از آن باشد. یعنی وقتی که خوب در موضوع دقیق می‌شوم می‌بینم خیلی از شوخی‌های ما، واکنش ما برابر ناتوانی‌های ماست. واقعاً یادم نمی‌آید. ولی احتمال دارد که آن وقت‌ها منِ نوجوان ناتوان از برقراری ارتباط با جنس مخالف، خواسته‌ام یکی را -که شاید عینی‌شده‌ی درون آن وقت من باشد- اذیت کنم، و مثلاً انتقامم را از درون خودم بگیرم. منطورم این است که حالا که فکر می‌کنم می‌بینم من داشتم هم خودم را دست می‌انداختم، هم آن بنده‌ی خدا را. که برای من همه‌اش گل و بوس و قلب می‌فرستاد.

و تمام حرفم این است که مگر همه‌ی ما گاهی این‌جور خودمان را دست نمی‌اندازیم و نمی‌خندیم؟
نظرات (۳)