Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی بهشتی برای سایه‌بازی
طوفان موسوی
آن‌ها چه شکلی بودند:

هیچ چزئیاتی در چهره و بدن‌شان دیده نمی‌شد. لباسی نداشتند. شکل مرزی، که با خطی شبیه به فرم بدن انسان از محیط پیرامونش جدا شده. نه رگ‌های زیر پوست‌شان معلوم بود و نه موی دست و پایی. حفره‌های دماغ، دندان‌ها، خال‌ها و شکل لب‌هایشان هم قابل تشخیص نبود. فقط چشم‌هایی دارند که توخالی است. از نظر رنگی بودن هم زرد، سیاه یا سفید نبودند. همین‌بس که، روی هر طیفی از انواع رنگ‌ها قرار بگیرند، تیره‌اش می‌کنند.


وضعیت کار و قوانین

با این‌که از نظر مکانی با دنیای آدم‌ها فاصله داشتند پیوسته با آن‌ها بودند. جایی که زندگی می‌کردند اغلب اوقات روزهای خلوتی داشت، برعکس شب‌ها. و این به‌دلیل کاری که داشتند بود؛ هر آدمی یکی از آن سایه‌ها را می‌خواست تا در کنار فعالیت‌هایش همیشه همراهی‌اش کند. فقط مواقعی که می‌خوابید یا چشم‌هایش بسته بود به چنین همراهی احتیاج نداشت (البته آن‌ها، آدمی با چشم‌های بسته را زمانی ترک می‌کنند که انسان دیگری در آن اطراف نباشد، اگر چشم انسانی آن دور-و-بر بپلکد سایه باید خودش را نشان دهد، هیچ‌کس تابه‌حال آدمی ندیده که سایه‌ای همراهش نباشد و این احتمالا قانون طبیعت را به‌هم می‌زند). در سرزمین این موجودات که نه رگ‌های دست‌شان معلوم بود و نه شکل لب‌های‌شان، هنگام کار که می‌رسید به‌طور ناگهانی دنیای خود را ترک می‌کردند (ناپدید می‌شدند) و در محل کارشان مشغول می‌شدند. وقت کار –لباس یا کلاه مخصوصی نداشتند جز اینکه با چشم‌های بسته و یکدست با سایر قسمت‌ها، کار می‌کردند- اختیاری از خود نداشتند؛ یک سایه باید موبه‌مو حرکات صاحب‌اش را تقلید می‌کرد. حالا چرا موجودی باید با آدم باشد که همزمان -بدون به‌کارگیری حتی ذره‌ای خلاقیت- چشم‌بسته از روی حرکات‌‌اش تقلید کند، هیچ‌کس نمی‌داند. شاید برای کمک به غلبه بر احساس تنهایی، ولی به‌نظرم شباهت دو جاندار تا این حد کمی افراطی به‌نظر می‌رسد.


آغازی برای بهشت

یک روز در سرزمین سایه‌ها اتفاقی افتاد. سایه‌ای که فرزند یکی از خانواده‌های پولدار شهر بود، مدت‌ها ناپدید شد. یکی از سایه‌های نزدیک به سایه گم‌شده اتفاق را این چنین شرح می‌دهد: "نزدیک‌های ظهر بود. وقتی با شوهر صاحب‌ام قدم می‌زدیم احساس کردم هیچ سایه‌ای نزدیک من نیست. زمانی مطمئین شدم، که ما برای لحظه‌ای ایستادیم. نور آفتاب چشم صاحب من را اذیت می‌کرد و شوهرش که این موضوع را فهمیده بود روبه‌روی او آمد ولی از نظر سایه هیچ فرقی با قبل نکرد. مرد چند بار چپ و راست شد ولی فایده‌ای نداشت." ظاهرا مرد و زن بعد از آن اتفاق رابطه‌شان با مردم و در ادامه با خودشان به‌هم می‌خورد. از آن به بعد مردم در خانه‌های‌شان با افسوس درباره مردی حرف می‌زدند، که نتوانسته از همسرش در مقابل چند ذره آفتاب محاقظت کند و کارشان به طلاق کشیده. البته زن ظاهرا افسوس نمی‌خورد: "پیش دوستان و نزدیکان‌اش که هست می‌گوید: هیچ‌وقت این چنین آزاد نبودم. حسی شبیه به زندانی‌ای دارم که بعد از سال‌ها نور خورشید را لمس می‌کند." این‌ها را سایهٔ زن از قول صاحب‌اش به ما می‌گوید که کمک‌های زیادی را به عنوان شاهدی عینی در تهیه این متن کرد. وقتی درباره زمان ناپدید شدن از او پرسیدیم گفت: "من چون حواسم به صاحب خودم بود، نمی‌توانم زمان دقیقی برای ناپدیدشدن اعلام کنم. او (سایه مرد) ممکن است ساعت‌ها قبل از آن اتفاق رفته باشد و کسی توجه‌ای نکرده." و درباره دلیل ناپدیدشدن می‌گوید: " خب... سایه‌ها موجودات حساسی هستند. این درست که چشم‌های‌مان بسته است ولی کور که نیستیم! هر برخوردی را از طرف صاحبمان می‌بینیم. این سوال را من نباید جواب بدهم."

ادامه دارد...

اما دوست دارم در آغاز «...سایه‌بازی» یادی کرده باشم از تمام شکل‌هایی که روی در-و-دیوار‌ خانه‌ها جان می‌گیرند و سرگرم می‌کنند. و اینکه کامل شروع‌نشدن این متن، دلیلی جز کم‌کاری نویسنده‌اش (فکر کنم اولین‌بار خودمُ به این عنوان صدا کردم. چقدر هم مزه می‌ده!) ندارد. عجله برای به‌هم نخوردن نظم انتشار ستون هم بود، که بی‌نظمی‌ها رو حداقل برای شماره اولی‌‌ها خرج نکنم.

در پایان این ستون از خواننده انتظار می‌رود، راضی‌نبودنِ -بعد از خدا- صاحب این ستون را، از بابت نوشته‌هایش درک کند و با هم‌کلاسی‌های خود دعوا نکند.
نظرات (۱)