pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شراب ملک ری دوشنبه‌ها
الف.میم
کله‌کمبزه‌ای بود و ریخت‌ش از ریخت افتاده. همیشه جوب می‌گشت پی «پنزر خنزر». دل‌ش برق می‌زد برخلاف صورت‌ش که همیشه چرک بود. از بس جلوی آینه با خودش درددل می کرد دل‌ش شده بود مثل همان. صاف. هرچی می‌گفت و می‌کرد همانی بود که توی دل‌ش. مثل بچه‌ها. هم‌بازی نداشت فقط. تنهایی، خودش بود و خداش توی آن اتاق یک درِ تبعید. اسم و رسم داده بود تنهایی‌ش را. به خودش می‌گفت کله‌سنگکی و آدم‌های دیگر را کله‌تافتونی. کله‌تافتونی‌ها فک و فامیل‌ش بودند اما ناتنی. از خود نمی دانستندش.
توی دنیای مجیدِ سوته‌دلان همه‌چی راحت و ساده بود. مهربان بود. بزرگ‌ترین تهدید ماچ‌کردن بود و بلیط‌فروشِ پشت دریچه‌ی گیشه‌ی سینما را می‌شد به نگاهی عاشق شد و براش سفارش پیرنِ آستین‌بلند داد. وقتی هم آن نگاه‌های مهر، یک‌هو می‌شود دست غضب و پیش‌کشی مجید را پس می‌زند، دل مجید نمی‌آید با سنگ بکوبد توی کله‌ی معشوق جفاکارِ یک‌پا. دل همان دلی‌ست که وقتی برده بودندش ناحیه و فهمیده بود دخترهای آن‌جا چه‌جوری نان شب در می‌آورند جلو دست‌ش را گرفت که نرود طرف‌شان. مردم را می‌فهمید آخر. توی عزاشان اشک‌ش اشک تمساح نبود و شادی عروسی‌هاشان به غلظت شادی خود صاب مجلس بود.
***

یک هم‌بازی آوردند براش. یکی که مثل خودش گیرِ کله‌تافتونی‌ها بود. ولی سرخ می‌پوشید و آبی؛ برعکس مجید که همه لباس‌هاش گرفته بود. دمِ اول مجید فرفره‌ای داد دست‌ش و او هم چوب فرفره را انداخت یک گوشه با سنجاق‌ش گذاشت توی دهن‌ش. چه دوستی‌ای کرد این بار خدا در حق مجید و اقدس که گذاشت‌شان سر راه هم. دو تا بچه‌ی تنها که حالا یکی دیگر مث خودشان پیدا کرده بودند. شب دوشنبه‌های مجید (که شب جمعه‌ی دیگر مردم دنیا بود) می‌آمد و با هم عشق‌بازی می‌کردند. همان عشق‌بازی‌ای که برادر کله تافتونی مجید حسرت‌ش را می‌خورد و حساب‌ش را جدا می‌دانست از بغل‌خوابی. مجید می‌شد مردِ خانه‌ی بی‌مرد اقدس و اقدس زنِ تنهایی مجید. دعوا و کتک‌کاری‌شان هم اگر می‌شد مثل هر زن و مردی، آشتی‌ش پای ورق نشستن بود و شرطِ قلقلک‌دادن کفِ پا بستن. قلقلک خنده‌آورد اول‌ش. بعد که مجید به اقدس گفت اولی‌ش نبوده ولی آخری‌ش است تا دمِ مرگ، چشم‌هاشان به اشک نشست. قول و قرار گذاشتند و اقدس هرچه داشت داد پای بدهی پااندازش و رفتند امام‌زاده داوود یکی عقدشان کرد. شدند هم‌سایه‌ی گاوها توی خرابه‌ای که مجید گیر آورده‌بود پنهان از چشم برادرش که اقدس را به کسب و کار می شناخت و رضا نبود به ادامه‌ی بازی این دوتا. رفتند عکس هم گرفتند و مجید یک عصر که به خانه آمد نان و رادیو آورد با خودش.
دنیا تاب بچه‌ها را نداشت. تابِ بازی بزرگ بچه‌ها را نداشت. حسودی‌اش شد که این بچه‌ها چه خوب بازی بزرگ عشق می‌کنند. دنیا آدم‌بزرگ می‌خواست. بغل‌خواب. نه عشق‌باز. آسمون بی‌ستاره با دل‌شان مدارا نکرد. آشیون عشق‌شان خراب شد به توفانِ واقعیتی که رویای مجید را پرپر کرد.
***

این سوته‌دلان عشق یادِ ما می‌دهند. بلاروزگار عاشقیت‌شان تلخ است اما تلخی‌ش صاف است. از آن صافی‌هایی که جرعه‌ای‌ش، یک عمر مست نگه می‌دارد پیاله‌زن را. این‌بار دیگر نمی‌خوام بگویم عشقِ سوته‌دلانْ پاک از دست شده و دیگر یافت می‌نشود. شکر خدا حالاها هم سوته‌دلانی می‌شود دید توی شهری که آفتاب و برف‌ش با هم می‌آید. آن‌ها که هرجا می‌نگرند نمی‌بینند جز نشان از قد رعنای دوست. بازی‌شان بازی عشق است. کله‌سنگکی اند و هم‌دیگر را پیدا می‌کنند توی پیاده‌روِ شلوغ تافتونی‌ها. کم اند دیگر. خدا نگه‌شان دارد. مجید و اقدس هم فقط دو تا بودند. خدا با این «کم‌ها» دشمنی نکند. چرا بکند آخه؟ اصلن مجیدی که همه‌چی را، تارزان را هم، می‌گفت مال خداست و خدا را حتا می‌دید توی خلوت‌ش با اقدس، چرا باهاش دشمنی کرد؟ به چه گناهی؟
مصیبت بود مجید. گریه‌کن اگر نداشت آن روزها، حالا دارد. سوته‌دلانی که مجیدِ نیم‌جان را روی اسب پای امام‌زاده داوود، انگار حسین می‌بینند توی کربلا پای روضه‌ش گریه می‌کنند. ثواب‌ش هم برسد به خودشان و همه‌ی عشق‌بازان:
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم*

*: با صدای مختاباد شاید شنیده‌اید. «پریسا»ش را هم بگوشید که اصل است و دوجای سوته‌دلان آمده.
نظرات (۱)