pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه راجو و دزدان بدجنس بمبئی
آرش آرین
به نام نامی‌اش

راجو انسان بسیار عجیبی بود و با همه‌ی آدم‌های اطرافش فرق داشت. یکی از ویژگی‌های منحصر‌به‌فردش این بود که کف دستش یک خال وجود داشت که رویش چند نخ مو رشد کرده بود. این خصوصیتْ از او یک انسان ویژه و استثنایی ساخته بود. ریش سَتاری داشت و از این بابت نُقل مجالس شده بود.

صبح یک روز بهاری که راجو از خانه به سمت محل کارش می‌رفت، چند نفر مُزدورِ بدجنس که صورت‌هایشان کاملاً پوشیده شده بود، سر راهش سبز شدند، راجو را دزدیدند و همراه خودشان به یک مکان دور افتاده بردند و در آنجا زندانی کردند. راجو از این بابت بسیار متعجب شده بود و نمی‌دانست که چرا او را دزدیده‌اند. او که تا به حال با هیچ‌کس حتی دعوا هم نکرده بود و آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید چرا توسط این مزدوران ربوده شده بود؟

در زندان اوضاع بر وفق مراد راجو نبود و خوراکش شده بود مشت و لگد و سیلی؛ سیلی‌هایی که با پشت دست و با بیشترین ضرب ممکن زده می‌شد. نگهبانان تا می‌توانستند او را می‌زدند و عقده‌هایشان را سر او خالی می‌کردند. هر بار که راجو می‌خواست دلیل زندانی‌شدنش را بپرسد، نگهبانان دوباره به او سیلی می‌زدند.

راجو تصمیم گرفت زمین را بکَند و یک تونل بسازد که بتواند با آن خودش را نجات دهد. اما بی‌فایده بود، چرا که از زیر این زندان یک نهر روان بود تا راجو در آن جاویدان بماند.

یک روز که نگهبانان مشغول کتک‌زدن او بودند، راجو به آن‌ها گفت: «دایم‌الخمرها ولم کنید»... و نگهبانان ناگهان به خودشان آمدند و او را شدیدتر کتک زدند. آن شب راجو نمی‌توانست بخوابد و تا پاسی از شب بیدار ماند تا این‌که نزدیکی‌های صبح خوابش برد. در خوابْ پیرمردی را با ریش‌های بلند دید. پیرمردی که یک عطیه‌ی روحانی داشت. پیرمرد با صدایی شیوا و رسا به راجو گفت: «چرا سگرمه‌هات تو همه؟ تو باید قوی باشی، نترس... نترس... قوی باش، شکنجه‌های سخت‌تری تو راهه». راجو حرف‌های پیرمرد را جدی نگرفت و او را انسانی دو رو می‌پنداشت؛ چرا که پیرمرد از طرفی به او امید داده بود و از طرف دیگر گفته بود شکنجه های سخت تری در راه است و توی دلش را خالی کرده بود.

فردای آن روز رئیس این باند آدم‌ربایی که رامکال نام داشت وارد سلول راجو شد. او از راجو خواست که هر چه را می داند بگوید. راجو گفت: «چه چیزی را باید بگویم؟ من از همه‌چیز بی‌خبرم. من را اشتباهی دستگیر کرده‌اید. من بی‌گناهم». رامکال با کف دست یک ضربه به بینی راجو زد. راجو مجدداً گفت: «من آن کسی که شما می‌خواهید نیستم. من یک کارگر ساده‌ی رستورانم...»، ولی رامکال گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و باز هم او را زد.

قهرمان داستان ما این روزش را هم با کتک پشت سر گذاشت. رامکال به نگهبانان سفارش کرد که آن‌قدر راجو را بزنند تا به حرف بیاید. راجو دیگر از این وضعیت خسته شده بود و تصمیم گرفت با دارونما خودش را گول بزند بلکه از لحاظ روحی تسکین پیدا کند. پس تعدادی کپسول آموکسی‌سیلین را خالی کرد و داخل آن‌ها را با نمک و شکر پر کرد و روزی سه عدد از آن‌ها را صبح و ظهر و شب می‌خورد.

این شیوه در راجو اثر کرده و حال او را حسابی سر جا آورده بود و دیگر شکنجه ها در او اثر نداشت. رامکال وقتی دید که حال و روز راجو روز‌به‌روز بهتر می‌شود، نقشه‌ای جدید طراحی کرد. او تصمیم گرفت در سلول راجو تلویزیونی قرار دهند که به صورت شبانه‌روزی برنامه‌های مشاوره‌ی خانواده پخش کند. این نقشه به سرعت اثر خود را گذاشت و راجو روز‌به‌روز پژمرده‌تر می‌شد و فقط با توهین به اقشار کم‌درآمد جامعه آرام می‌گرفت و بسیار دم‌دمی‌مزاج شده بود. رامکال هم که می‌دید او در حال نابودی تدریجی است، به شدت خوشحال بود.

تا این که روزی به رامکال خبر دادند این راجویی که دستگیر کرده راجوی واقعی نیست و او را اشتباهی زندانی کرده‌اید. پس راجوی واقعی هنوز در خیابان‌های بمبئی ول می‌چرخید. رامکال ماجرا را به راجوی در غل‌و‌زنجیر اطلاع داد و او را آزاد کرد و در پایان با لبخندی تحقیر‌آمیز به او گفت: «امیدوارم که متنبه شده باشی...». راجو هم این ماجرا را به فال نیک گرفت و به کانون گرم خانواده‌اش بازگشت.

پایان
نظرات (۸)